*رئوف پیشدار
استاد دانشگاه و روزنامه نگار
دوشنبه نهم شهریور ماه ١۴٠۴ - رأس ساعت ١١:٠٠ اگر یکی دو دقیقه هم این ور و اون ور شده، اشکال ساعت دیواری خانه من است که عمری است دور خودش می چرخد و تنها زمانی استراحت کرده است که باتری آن تمام شده باشد.
دنگ دنگ! اینجا تهران است! صدای جمهوری اسلامی ایران و ساعت ١١ که برق قطع شد!
اوپراتور اداره برق به نظرم بهترین کارمند و وظیفه شناس ترین کارمندان است و حق بود در جشنواره اخیر، به او عنوان کارمند نمونه می دادند.
چقدر خوب بود اگر همین کارمند کلید دار صندوق بانک مرکزی می شد که دولت این همه پول خرج نکند و این ور و آن ور یک چیزی، کمی هم بماند برای خرج و خورج ملت!
طالبان کار خوبی کرد که مُلا ادریس را با دو کلاس سواد رئیس بانک مرکزی افغانستان کرد که راههای پیچیده کردن و هپلو کردن را بلد نیست.
گرمای هوا را ول کن. دنیای ما که همه اش شد جهنم و مصیبت، ایکاش یکی روضه ای هم می خواند که ثوابی ببریم.
نزدیک ظهر است و اذان! برق مسجد هم رفته است بلند گو کار نمی کند گرچه اگر هم بود صداش تا خانه من نمی رسید. همسایه شکایت پشت شکایت، مسجد هم صدای بلند گو را کم و کم کرد آن اندازه که فقط داخل مسجد و چند متری اطراف آن شنیده شود.
اینترنت هم ندارم. وای فای کار نمی کند. بسته های اینترنتی هم کنار شده و سر و ته ش آب رفته است.
طبق فلان ماده و بند منشور ملل متحد ، قانون اساسی ایران و خیلی چیزهای دیگر دسترسی به اطلاعات که اینترنت یکی از لازمه های آن است، از حقوق اساسی ملت است.
جواد خان ظریف که وزیر بود یک جایی گفته بود : ما خودمان انتخاب کردیم اینجوری زندگی کنیم و کلی کامنت گذاشته بودند : ما غلط کردیم.
جوان فروشنده فروشگاه زنجیره ای محل چند روز پیش با من بحث می کرد که شما انقلاب کردید، فلان و فلان!
صبر می کنم تا اطمینان کنم وقت اذان شده و نمازم را می خوانم. ما به جهنم عادت کرده ایم خوش به حال مقامات که هم دنیا و هم آخرتشان را دارند.
خانه ما برق که نباشد، آب هم نیست، آسانسور هم کار نمی کند، اگر برق نباشد باید آن قدر منتظر بمانم تا برق بیاید من توان بالارفتن از این همه پله و طبقه را ندارم.
چند سالی پیش از انقلاب سیلی مُخرب در تهران جاری شد و شمال تا جنوب شهر را شُست! و به دریاچه قُم ریخت.
توفیق هفته نامه طنز نوشت :در تهران سیل آمد.در جنوب شهر کارخانه قند و شکر را در هم کوبید.در خیابانها بچه ها پاچه ها را بالا زده، کاسه کاسه شربت می خوردند! و به خیر پدر شهردار صلوات می فرستادند.
ساعت ١٣:٠٠ برق آمد. صلوات!
🌺 برای مطالعه نوشته های نویسنده لطفاً لینک های زیر را دنبال کنید:
https://chat.whatsapp.com/LgEB4ZlnFKY5ohMdKOOZiO?mode=ems_copy_c
https://t.me/raoufpishdar
eitaa.com/raoufpishdar
https://t.me/raoufpishdar