*رئوف پیشدار
استاد دانشگاه و روزنامه نگار
فضای محوطه پر از خاک بود و سروصدای ماشین آلات ساختمانی روی مغز و اعصاب آنهم در آن شرایط روحی خاص، فشار مضاعف می آورد.
وسیله ارتباطی من با سازمان، یک بیسیم موتورلا بود که بُرد لازم را داشت و من راحت می توانستم با آن خبرها را به اتاق خبر بدهم. تنها عیب بیسیم من قدیمی بودن آن و ضعیف بودن باتری اش بود و باید زود به زود آنرا شارژ می کردم که در آن میانه خاک و خُول ممکن نبود.
توجه دارید که در آن زمان اینترنت از حیث دسترسی و امکانات جنبی در وضعیت امروزی نبود و در ایران تجاری نشده بود.
به مصداق جوینده یابنده است، پس از گشتن های زیاد، در یکی از آن مقبره های خصوصی دور دست، پریز برق یافتم و تا غروب یکی دو باری دستگاه را شارژ کردم. ان شاء الله اموات مدفون به آن رضایت داشته باشند!
با غروب آفتاب، مانده بودم شب چکار کنم، برگردم اداره و مثل شبهای جنگ شهرها تو نماز خانه بخوابم ، بروم خانه ام که آن موقع گوشه ای از مهرشهر کرج بود و خیلی دور! از مدیر خبر نظرش را گرفتم که: بله! همانجا باشی بهتر است، هر لحظه ممکن است خبری باشد، مقامات برای بازدید بیایند و خلاصه، بمان!
اول شب بچه های مهندسی سپاه یک ظرف غذا به من دادند، شام! : استاد! ببخشید امشب تصادفی داشتیم!
حالم بهم خورد، غدا کباب کوبیده بود. روزهای بعد شنیدم که اگر غدایشان کباب برگ باشد می گویند سکته ای!
غذاهای خورشتی را نمی دانم، چی می گفتند، فرصت امتحانش هم نشد.
این عبارتها ادامه ادبیات جنگ تحمیلی بود که ریا کردید؟ یعنی، غذا خوردید ؟
من کار تدریس دانشگاهی را با دانشگاه امام حسین (ع) شروع کردم از این رو آنهایی که من را می شناختند بیشتر تحویل می گرفتند و آنهایی هم که آشنا نبودند، سلام و علیکی می کردیم و رفیق می شدیم.
این بار که ناچار شدم برای شارژ بیسیم به آن مقبره خصوصی بروم ، ساعت از نیمه شب گذشته بود. ماشین آلات و کارگران و مهندسان بسرعت کار می کردند و گرد و خاک مفصلی در هوا پخش شده بود و کسی هم نبود که در آن دل سیاه شب توی قبرستان همراهی ام کند، دلم به همان کارگرها گرم بود! و به علاوه خوابم گرفته بود و نمی دانستم چکار کنم، نه رختخوابی نه تختخوابی ، دار و ندارم، فقط یک بیسیم! بود و لباس تنم که هر دو حکم ناموس سرباز را داشت. چیزی هم اگر می خواستم حتی اگر حاضر بودم پول زیادی هم برای آن بدهم، نبود.
گوشه اتاق منتظر شارژ شدن گوشی نشسته بودم که چرتم عمیق و عمیق تر شد، هر چقدر هم دل شیر داشته باشی! شب توی قبرستان، آدم دچار وهم و خیالات می شود.
هر نوری، صدایی حتی اگر به واقع وجود نداشته و فقط تصور می شد، توی دلم یک حسی را به حرکت در می آورد شما اسمش را بگذارید ترس!
با صدای اذان که از نزدیکی ها می آمد از خواب بیدار شدم. سریع و به حالت دویدن نزد بچه های مهندسی رفتم. اصلا به رویم نیاوردم که شب با چه ترسی توی آن مقبره خوابم برد. نماز صبح را خواندم و دوباره : ایرنا، اتاق خبر!
حالا دل و جرأت بیشتری پیدا کرده بودم. حس می کردم یک شب خوابیدن در قبرستان به من شهامت زیادی داده است، به آن مقبره خصوصی هم حس تعلق پیدا کرده بودم.
برای شارژ گوشی که دوباره رفتم سنگ قبری را گوشه ای که شب آنجا خوابم برده بود، دیدم. قبر حاجیه خانم محترمی بود که از اسمش و موقعیت داشتن مقبره خصوصی خانوادگی و مشخصات دیگر معلوم بود از پولدارها و تهرانی اصیل و از بزرگان بوده و با بزرگان رفت و آمد داشته که ٩٠ و چند سالگی از دنیا رفته است.
چه آن زمان و چه بعد که داستان خواب رفتنم در قبرستان را یا خودم گفتم و یا شنیدن، هنوز هم از حال و احوال آن مرحومه می پرسند و سر به سرم می گذارند که : اگر نگی! ما خواهیم گفت که فلانی رفته بود یکجایی! و شب هم آنجا خوابید!
💠 ادامه دارد.
برای مطالعه نوشته های نویسنده لطفاً لینک های زیر را دنبال کنید:
https://chat.whatsapp.com/LgEB4ZlnFKY5ohMdKOOZiO1
Http://r-pishdar.blogfa.com
https://eitaa.com/joinchat/1887896129C490688133a
https://t.me/raoufpishdar