*رئوف پیشدار
استاد دانشگاه و روزنامه نگار
بعد از سقوط صدام حسین توفیق زیارت عتبات عالیات را در یک ماموریت یک‌ماه در سال ١٣٩٠ از طرف بعثه مقام معظم رهبری پیدا کردم. کارم تولید محتوا برای سایت این نهاد و ارسال به رسانه ها بود.
برای رفتن به عراق از مرز مهران خارج شدم. نه فقط مهران که در طول جنگ بیشتر از منافقین جاسوس و وطن فروش آسیب دید، زخم های جنگ را از ارتفاعات بازی دراز تا خود شهر ایلام و تا مرز می شد، دید.
نمی دانم چقدر از آن زخم ها تا به حال التیام یافته است، ولی می دانم و به چشم از دهانه اروند تا سوسنگرد وجب به وجب دیدم که خوزستان چه زخم های عمیقی از جنگ تحمیلی بر سر و روی و قلب خود دارد.
جا به جای شهرها و روستاهای منطقه هنوز از تیر و تیرکش و بمب و موشک متجاوزان درد دارد.
در ماموریت پوشش حمله ائتلاف به رهبری آمریکا برای سرنگونی صدام حسین بارها برای آبادان و خرمشهر، سوسنگرد و... و یک کلام «ایران» گریه کردم.
من خرمشهر و آبادان و در کل هیچ کجای خوزستان را پیش از انقلاب ندیده بودم و بعد انقلاب هم که جنگ شد. فیلم هایی که از قدیم های خوزستان و بویژه دو شهر آبادان و خرمشهر دیده ام، شهرهایی آباد بودند که ساکنانش به شاد بودن و داشتن زندگی در رفاه مشهور بودند، عشق جوانانش عینک ری بن Ray ban بود شلوار لی فالمرز و پیراهن یقه خرگوشی ، و غروب‌ها کنار کارون و شط! و چقدر خوزستان غم دارد که همین الان هم از آن می نالد!
پنهان نمی کنم، بقول مرحوم پرویز فنی زاده، بازیگر نقش قاسم دایی جان ناپلئون ایرج پزشک زادنویسنده، و ناصر تقوایی کارگردان فیلم؛ بابام جان! دروغ چرا! تا قبر آآآآ چهار وجب فاصله است، وقتی هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی بصره را جلوی چشم ما می کوبیدند، من لذت می بردم، آفرین می گفتم، برای خلبان‌ها دست می زدم!
یادم می آمد چطور تو همین جاده های خوزستان زنان و بچه ها پای برهنه مختصر اثاثی ‌شاید قوتی پیچیده شده در سفره ای بر بالای سر در دل بیابان به سمتی می رفتند که «وطن» بود، و مردانی که قهرمانانه ایستاده بودند تا خرمشهر سقوط نکند. « سورانی » ها جبهه آبادان را زیر نظر داشتند، همين که بعثی ها پای نجس شان را به ذوالفقاری گذاشتند، « دریا قلی سورانی»(١) با دوچرخه یک نفس کیلومترها رکاب زد تا به نیروهای ایرانی برسد و به آن‌ها خبر ورود عراقی ها را بدهد و خودش و بچه های آبادان و نیروها از ارتش و سپاه و نیروهای مردمی برای دفاع از آبادان به ذوالفقاری سرازیر شدند.
بهنام محمدی (٢) را خیلی ها نمی شناسند. اگر به زیارت بخش غربی خرمشهر رفتید، نقاشی تصویر با ابهت، مردانه و غیرتمند این نوجوان خرمشهری را بر دیوار خواهید دید که در دفاع از وطنش شهید شد و خبرنگاری نبود که چون شهید فهمیده او و صدها قهرمان مانند او را به ملت ایران معرفی کند.
یادم می آمد که نشانه های آن شهر خرم، وقتی برای اولین بار از جبهه پلیس راه وارد آن شدم، تنها تیرآهن هایی بود که از ساختمان های شهر کنده و رو به آسمان کار گذاشته بودند تا چتربازها نتوانند فرود بیایند و علاوه بر آن، صدها خودرویی که وقت حمله بعثی ها در گمرک خرمشهر منتظر ترخیص بود.
بعثی ها هر تعداد از آن خودروها را که می توانستند دزدید و با بار اسباب و اثاثیه دزدیده شده از خانه های خرمشهر به عراق بردند و بقیه را به علاوه خودروهای مانده در شهر رو به آسمان گذاشتند که مانع فرود چتربازها شود.
فتح خرمشهر و بازپس گیری آن از منظر علم استراتژیک یک جنگ ترکیبی از زمین و هوا و دریا بود. همه ی نیروها آمده بودند، بازپس گیری خرمشهر یک مساله ملی و برای هر کی که خون و غیرت ایرانی در رگهایش بود، مساله و موضوعی غیرتی و شرافتی شده بود.
عراق هر آن‌چه امکانات دفاعی داشت از نیرو تا تجهیزات، همه را پای کار آورده بود که نگذارد خرمشهر پس گرفته شود. جنگ در شهر بشدت جریان داشت. عراق پیوسته از روی پلی که جلوی گمرک بود، نیرو و مهمات به خرمشهر می آورد.
پل با موشک و پدافند هوایی فوق‌العاده سنگین محافظت می شد. بارها خلبان‌ها سعی کردند پل را بزنند که دیوار آتش عراقی ها نگذاشت. در این میان یکهو سرهنگ خلبان «محمود اسکندری» (٣) با فانتوم و با عبور از خط آتش و شیرجه روی پل، آن‌را هدف قرار داد.
فروریختن پل راه فرار را برای عراقی ها بست.
ستون بی نهایت نظامی های عراقی را که دست‌های خود را به نشانه تسلیم بالا برده اند و پارچه سفید در دست دارند و در تلویزیون دیده اید، همان صحنه است.
برای‌ مطالعه نوشته های نویسنده و از جمله منابع و اطلاعات تکمیلی و خواندنی این نوشته که به لحاظ حجم امکان انتشارش در این کانال نبود، متمنی است لینک زیر را دنبال کنید :
https://chat.whatsapp.com/LgEB4ZlnFKY5ohMdKOOZiO1

١- دریاقلی سورانی یان‌چشمه‌ای (زاده ۲۳ اردیبهشت ۱۳۲۳، یان‌چشمه - شهادت ۲۸ آبان ۱۳۵۹، تهران)، او اوراق‌فروشی در حاشیه آبادان بود که در جریان حمله عراق به ایران متوجه نفوذ غافل‌گیرانه عراقی‌ها از رودخانه بهمنشیر می‌شود و مسافت ۹ کیلومتری را از گورستانِ اتومبیل‌های فرسوده در کوی ذوالفقاری تا نیروهای خودی را با دوچرخه می‌پیماید تا نیروهای خودی را ازیورش عراقی‌ها آگاه بسازد.
وی در کشاکش این ماجرا بر اثر ترکش خمپاره مجروح شد و در راه انتقال به تهران به شهادت رسید. داستان دریاقلی سورانی در کتاب درسی فارسی ششم ابتدایی درس هشتم آمده است. پیکر این قهرمان ملی در قطعه ٣۴ بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شده است.

٢ - بهنام محمدی «فهمیده» ای دیگر که خرمشهر مدیون اوست، ولی گمنام ماند

این شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می‌کرد که به سختی می توانست راه برود.
بهنام در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌دنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.
شهریور ۱۳۵۹ شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط ۱۳ سال سن داشت، تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد.
بهنام چندین بار نیز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان می گریخت.
او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار دهد.
عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان ۱۳ ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد، رهایش می کردند. یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه افتادند.
شهادت
با تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید
٣ - خلبان محمود اسکندری (زادهٔ ۱۳۲۹ در کرج-درگذشتهٔ ۱۳۸۰) سرهنگ‌دوم خلبان نیروی هوایی ارتش ایران بود. وی در جنگ ایران و عراق حضور مستمر و در سه عملیات مهم شامل: عملیات آزادسازی خرمشهر، عملیات اچ۳ و عملیات بغداد شرکت مؤثر داشت. از وی به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین خلبان‌های نیروی هوایی ایران نام برده می‌شود.
عملیات اچ۳ (۱۵ فروردین ۱۳۶۰) – این عملیات از سوی شرکت مک دانل داگلاس سازندهٔ هواپیمای فانتوم اف-۴، به‌عنوان کامل‌ترین عملیات انجام شده توسط این نوع هواپیما، و اسکندری نیز به‌عنوان ماهرترین خلبان این نوع هواپیما شناخته‌شده است.
آزادسازی خرمشهر (۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۱) – انهدام پل اروند بر روی رود اروند رود توسط اسکندری و مهیا شدن شرایط محاصره و شکست نیروهای عراقی، بر روند آزادسازی خرمشهر مؤثر بود.
عملیات بغداد (تیر ۱۳۶۱) – در این عملیات، عباس دوران بر اثر اصابت موشک و سقوط هواپیمایش شهید شد، اما اسکندری موفق شد هواپیما را سالم به پایگاه بازگرداند.
اسکندری در سال ۱۳۶۶ به اتهام ارتباط با گروه های سلطنت طلب، زندانی و از نیروی هوایی اخراج شد. گفته می‌شود این اتهام به دلیل تماس همکار سابقش در پایگاه سوم شکاری با او مطرح شده است که منجر به حکم چهار سال حبس و اخراج از ارتش شد.
پس از اخراج با پیگیری دیگر همکاران او همچون سرتیپ علی‌اکبر زمانی (فرماندهٔ وقت پایگاه بوشهر) و فرج‌الله براتپور و… حکم اخراج اسکندری به بازنشستگی تبدیل می‌شود.
اسکندری در ۱۲ آبان ماه سال ۱۳۸۰ در یک تصادف رانندگی همراه با همسرش به لقاءالله پیوست و در امامزاده حیدر کلاک کرج به خاک سپرده شد.

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 16:17 | لینک  |