تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

سلام ای غم لحظه های جدایی

 

سلام علیکم حاجی ! بابا دمت گرم ، جواب سلام یادت نره ، اول علیکم السلام ، بعد بزن تو برج ما- آفرین ، ایوالله ، این شد بی معرفت ؟ دیدی ! هنوز هیچی نشده دو تا گذاشتی تو برجک ما !- آخه عزیز ما از کی تا حالا بی معرفت شدیم ؟ 

آها ! خوب ، والله اون دفعه که گفتم ، خودت هم دیدی که اصلا نمی تونستم بنشینم ،‌درد کمر شب عیدی بدجوری ما رو انداخت ، جون حاجی سال تحویلی تو سونوگرافی و رادیولوژی پای هفت سین نشسته بودم ! ا تعطیلی عید هم دراز به دراز توخونه افتاده بودم "استراحت مطلق " ، یک کم هم که حالم خوب شد ، رفتم دنبال کتابهای حاج عباس ، تصمیم گرفته درسو ادامه بده کدوم حاج عباس ؟ می شناسیش بابا ! همان "‌حمزه " یی رو می گم دیگه که توپ مستقیم خورد جلوی خاکریزش هر چی دو تا داشت یکیش رفت !حاج عباس 50 درصدی رو می گم دیگه ، کارش شده بیمارستان ، خونه ، آمپول و کپسول اکسیژن . با این وضع باز هم می گی بی معرفت ؟ جمعه آخر سال که با هم بودیم ، با یه دسته گل آمده بودیم خدمت آقا ، بقیه شو هم که گفتم . تو استراحت مطلق فقط یک ملاقاتی داشتم حاج غلام بود ، کدوم حاج غلام ؟ بابا تو که همه رو پاک فراموش کردی ! حاج احمد بچه خزانه رو می گم که لشگرشان زد به خط ، صبح که شد تیپ برگشتند ! از بچه های "همت " ی بود که تو " خیبر" همه شون حاجی شدند .

آره بابا ! دمش گرم هنوز هم بعضی وقت ها یه حالی می ده ، سری می زنه یا یک تلفنی .

خوب پس عذر ما که موجه و قبول افتاد ، انشاالله !! که عفو شدیم ؟ تو دعا کن بیام اینجا بقیه ش با من ، اون قدر بهت سر می زنم که کلافه شی ، اصلا یک خاکریز می زنیم همینجا ! از این در بهشت زهرا تا اون در بهشت زهرا ، اون دو ، سه تا تانک غنیمی جلوی سالن دعای ندبه رو هم می یارم ، اصلا یک شهرک جنگ می سازیم ما هم یک دکون می زنیم بغل شهرک سینمایی دفاع مقدس . بهشت زهرا مشتریش بیشتره، پرچم های قرمز رو هم می زاریم روی خاکریز ، شب جمعه ها که کرور کرور مردم می یان می بینند مثل پرچم بالای گنبد امام حسین(ع) که چی ؟ خوب پیامش اینه که جنگ تموم نشده و...

ببین ! باز هم زدی تو ذوق ما ، خواستیم یه سخنرانی بکنیم آ، نگذاشتی !

آره عزیزم همینه که تو میگی ، ولی نمی شه دلمونو خوش کنیم و باور کنیم که هنوز هم خیلی چیزها صلواتی است؟ آنهایی که مقرب ترند ، خاکی ترند ، حاجی شفاهت خواهی ها یادت رفت ؟ التماس دعا ها یادت رفت ؟ آن گریه ها ی شب عملیات که چی ؟ برای همه دعا کنیم که "شهید " شیم و تو هم قول دادی که اگه دعاها اجابت شد ...

آره بابا می دونم که یادته راستی حاجی ! حاج غلام و آقا مهدی سلام رسوندند حاج غلام شده مشاور یکی از وزرا دم و دستگاهی داره که نگو ، ولی باز خوب ، هر وقت کاری داره می ندازه گردن ما !! آقا مهدی هم هنوز راننده سازمانه از داداشش ؟ نه خبری نیست ، عروس چند روزه اش ! هنوز منتظره آقا داماد برگرده ! بگذریم یادت هست همین آقا مهدی چطوری تو شلمچه ما رو انداخت دم خمسه خمسه عراقی ا آخر هم ماشینش همونجا بنزین تموم کرد و گناه رو انداخت گردن آمپر بنزین !

حاجی ! جات خالی ، چند روز پیش برای خیبری ها ، کربلایی ها ، و الفجری ها ، رمضانی ها و خلاصه همه ی بروبچه ها مجلس گرفته بودند ، کلی از بچه ها هم اومده بودند بچه های همت که بچه تهرونند خیلی هاشون آمده بودند از بچه های حاج حسین خرازی هم دو سه تا اتوبوس از اصفهان آمده بودند، بچه های آقا مهدی باکری هم که ماشاالله انگاری قطار اجاره کردن . دیروز هم مراسم " صیاد "‌بود ، از آبشناسان ، فلاحی ،‌فکوری و... هم خیلی گفتند .این نوار هم که صداش می یاد صدای آقا مرتضی آوینی روایت فتحه همسایتونه ، امروز سالشه.

راستی ! حاجی التماس دعا ها فراموش شد ؟ حاجی حاجی نزد خدا ! قرار بود پارتی مارتی ما بشی یادته ! در گوش هم چی می گفتیم ، چی می خواستیم ؟

نه بابا ! این که نشد خدا خودش بخواد ؟ صد البته همینه ولی خوب شما که پارتی ما هستی نمی شه یه سفارشی چیزی بکنی چقدر این حاج صادق گفت :" در باغ شهادت رو نبدید به ما بیچارگان زآن سو نخندید ." در که بسته شد هیچی ، حالا به ریش ما هم می خندید ؟ حق داری بابا ! رفیق هم بودند ، رفیق های حاج احمد کاظمی دیدی دعاشون چطور گرفت .

نه اینجوری دوست ندارم بیام ، همینطور انالله و اناالیه راجعون با کمال تاسف درگذشت ... را به اطلاع می رسانیم و... مثل مهدی و سپهدار خوبه ، نه بابا اون رو هم نمی خوام ، شنیدی که بعداز قضیه هواپیما و رفتن کلی از بچه ها که خیلی شون بچه جبهه ای بودند ، چقدر بند و تبصره درست کردند که "شهید " هستند یا نه !! نمی خوام ، پهلوی خودت بهتره ، نشد یه جایی همین جاها هم راضیم ، ولی کنار بچه های روزنومه چی نباشه ، اونجا راحت نیستم و حتما دور هم جمع می شنه که چی ، بیاد یک روزنامه درست کنیم و اونوقت بیچاره حاج آقا رضاییان که باید هر روز بره دادگاه ، چون عواملش نشر اکاذیب به قصد تشویش عمومی کرده اند !!

دیگه چه خبر ؟ بابا ما که کلی خبر دادیم ، شما چی ؟ خوب عیب نداره باز هم من خبر می دم حاج خانوم ما که 22 بهمن رفته بود راهپیمایی می گفت موقع برگشت یکی از این دختر موخترهایی که با موبایل های 10 تومنی کلی با موجودات خیالی صحبت می کنند جلوشو گرفته و اعتراض کرده که آره همین شما ها هستین که می رین راهپیمایی و اون وقت تو کشور این همه گرونیه . حاج خانم می گفت که من توضیح دادم که گرانی رو قبول دارم ولی من به خاطر انقلاب و به احترام شهدا رفتم و می رم . و اونوقت اون دختر که یه پسر از همون ابرو برداشته ها باهاش بوده گفته حتما از خانواده شهدا هستی ، که خانم گفته ، نه ما سعادت نداشتیم . نمی شه برای اینکه دل حاج خانم نشکنه سفارشی و چیزی بکنی که من هم بیام و این سعادت نصیبش بشه ؟

باز هم خبر ؟ بابا خسته شدم ، تا دلت بخوات خبره ، من چی بگم از کجا بگم ؟ خوب باشه برای اینکه باز چیزی بارمون نکنی این خبر آخر رو هم بدم . تو مراسم تجلیل از سرداران یکی از سخنرانان که به بررسی آرا و نظرات شهید آقا مهدی باکری در مورد مسایل استراتژیک و نظرات او در باره اتفاقات بعد از جنگ و تقسیم بندی آدم ها می پرداخته ، گفته شهید دسته چهارم رو ندیده ، و این دسته رو آدمهایی معرفی کرده که "‌اشتباهی " هستند ، نه جنگ رو دیدن و نه سهمی در آن داشتند ، اما وقتی منافعشان ایجاب می کنه همه دستاوردهای اون رو از خود و برای خود می دونند . مثل این یارو ،کی بود ؟ تو "آژانس شیشه یی ". و رییس خودشونو که "اشتباهی شده " سند آورده ،که خدماتی بوده و حالا شده فرهنگی و اصرار هم داره که بنویسه .

بگذریم حاجی ! مترسم غیبت میبت بشه شما چی داری ؟‌راستی شب عیدی خوب به اینجا رسیدند ، دست آقای رضاییان درد نکنه ، انصافا که برای قطعه شهدای گمنام سنگ تمام گذاشته . اما راستی چرا گمنام !! آیا کسی از شما "‌نامدار " تر هست ؟ اصلا مگر همین بچه ها نبودند که شب عملیات پلاکشان را می نداختند که بعد از شهادت شناخته نشن و سفارششون هم این بود که تو منطقه دفن شن . قصه فرزند خواندگی شماچیه ؟

آهان ! که این طور ! چقدر خوب . آقای رضاییان اینها رو روی تابلو نوشته . چی نوشتن ؟ نوشتن ... اونهایی که فرزند شهید نامداری دارن ولی جسدش پیدا نشده ، بچه های نامدار رو به فرزند خواندگی قبول کردن . اینطوری هم یاد و نام بچه هاشون زنده ست و هم اینکه نامدار ، پدر و مادر خوانده ای داره که برای او اشکی بریزن و یادش کنن . حرکت خوبیه ، نه ؟ اشکال که نداره هیچ ، خیلی هم خوبه به هر حال شما همه و هر یکی تون فرزندان این ملت ، نه کم است ، فرزندان همیشه ی تاریخ این ملت هستید.

 

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 10:40 | متن كامل   |