تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

"ليلا"پركشيد و رفت

ليلا صمدي نويسنده و روزنامه نگار جواني كه آرزوهاي بسياري براي او داشتم ،آخرين عكس ليلا و مراسم انتقال پرچم بارگاه امام حسين (ع) به اروپا و در افق كاريش آينده اي بسيار درخشان براي او مي ديدم ، در كمال ناباوري رخت از جهان خاكي بربست و آسماني شد.

  ليلا با رفتنش نه تنها آرزوهاي خود را ،كه اميدهاي  بي شمار حرفه اي ام  نسبت به او را ،  با خودش برد .

 ليلا قلمي پرشور و پراحساس داشت ، بخصوص وقتي از مشكلات مردم و آمال و آرزوهاي آنها مي نوشت ، حس غريبي با واژه ، واژه هاي  نوشته هاي او همراه   مي شد كه خواننده را تا به انتها با خود همراه مي كرد. او گرچه نسل سومي ! بود ، ولي بسيار به سنت ، تاريخ و نيز مذهبش عشق مي ورزيد و آخرين گزارش او ساعتي قبل از پركشيدن ازدنياي خاكي -  نوشته اي پراحساس از انتقال پرچم بارگاه حضرت اباعبدالله الحسين (ع) به اروپا براي زيارت اروپايي ها بخصوص دانشجويان مسلمان ايراني -  سرشار از اين احساس است . من هميشه مي باليدم كه او كارش را با من شروع كرد. درهمه ي مدتي كه ليلا با ما بود  ، نوشته اي نبود كه از او بخوانم و حسي زيبا و ستودني از او را در نوشته اش نيابم . ليلا  دانشجوي دانشكده خبر بود كه در نيمه دهه 1370 به گروه گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي پيوست كه من سردبيرش بودم . ليلا را در ماههاي اول پيوستنش به گروه گزارش ، توبيخ كردم كه چرا مطلبي را در زمان مقرر آماده نكرده است .       دقيقه اي بعد ديدم ليلا در اتاق خبر نيست . وقتي او را دوباره ديدم چشمانش قرمز بود ، فهميدم كه گريه كرده است . سعي در رفع ناراحتي اش نكردم تا سالهاي بعد ! روزي كه او با رييس جمهوري مصاحبه اي بسيار قوي كرده بود ، به او          بگويم : ليلا يادت باشد كه آن سخت گيري ها براي اين روز بود ، و من امروز به تو افتخار مي كنم . و اين بار هم شاهد اشك هاي او بودم . اين بار از خوشحالي بود .

    آخرين باري كه ليلا را ديدم سه شنبه بود . سرش درد مي كرد  به او توصيه كردم كه حتما به پزشك برود . بازهم به او سفارش كردم كه درسش را بخواند . ليلا براي كارشناسي ارشد ثبت نام كرده بود و فرداي پرواز ، روز امتحانش        بود .روزي نبود كه از درسش نپرسم و سفارش اينكه : ليلا ! جدي تر بخوان . فيلمي را كه خواسته بود برايش بردم آنهم بعد از چند بار يادآوري ، نمي خواستم به درسش لطمه بخورد . قرار بود چند فيلم ديگر را هم كه دوست داشت بعد از آزمون براي او ببرم . ليلا روز چهارشنبه به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از انتقال پرچم بارگاه حضرت اباعبدالله الحسين (ع) گزارش تهيه كند. چهارشنبه به ايرنا نرفتم . صبح پنچشنبه با اداره تماس گرفتم . صداي خانم سيد علي آنقدر گرفته بود كه نگران شدم . حالش را پرسيدم . به آهستگي شروع به صحبت كرد و پرسيد  : از اداره با شما تماس نگرفته اند ؟ كه جواب دادم نه ! ولي شماره اي روي تلفن همراهم  ثبت شده ، گفتم تماس بگيرم اگر امري باشد انجام دهم ! سعي مي كرد بغض گلوش را نگه دارد ،آنقدر كه بارها گفتم : خانم سيد علي صدا ضعيف است ! و گفت : خانم صمدي كمي كسالت پيدا كرده است . شديدا نگران شدم . پرسيدم چي شده ؟ كجاست ! كاري براش كردين و...

    خانم سيد علي ، خيلي مراقبت كرد كه به يك دفعه خبر پرواز ناباورانه ليلا را نگويد. مقدمه اي چيد از كسالت ليلا كه او را به بيمارستان برده اند و پزشكان معاينه كرده اند ولي ...

 گريه من و او پشت تلفن براي لحظاتي ادامه پيدا كرد . يادم هست كه فقط گفتم خداحافظ ! و دنيا آواري شد برسرم ! همه ي كارهاي لازم را پيمان يغمايي سردبير گروه اخبار اجتماعي كرده بود.

ليلا را هميشه دخترم صدا مي كردم . مثل بقيه خانم هاي همكار –  و"برادر"  آقاياني كه عمري چون برادرانم دوستشان داشته و دارم . ما عمري نه همكار ! كه با هم زندگي كرده ام ، آنهم در دنيايي كه " خبر " براي ما مي سازد ! روزي شاد با شادي مردم ، و روزي غصه دار از غصه هاي مردم !

   ساعتي بعد در بيمارستان " رويال تهران " بودم . حاج عباس نقيان كه همكلاس ليلا  در دانشگاه بود و هم سالها دبير گروه گزارش ايرنا ، زودتر از من آمده بود . ليلا را كه روزي  وجودش و قلمش گرماي گروه گزارش ايرنا بود ، به سردخانه برده بودند. اميد شوهرش هم آمده بود . برادر ليلا لحظه اي آرام نداشت . خواهرش گفت : ليلا تازه از كلاس زبان آمده بود كه من رسيدم . ليلا دراز كشيده و انگار به خواب رفته بود. صدايش كردم جواب نداد . بدنش گرم بود و ترتيب چمانش هم طبيعي بود. فوريتهاي پزشكي را خبر كردم و لحظه اي بعد آمبولانس ليلا را به بيمارستان برد . در بيمارستان گفتند كه او لحظاتي است درگذشته      است .

ليلا آسماني شد و ما مانديم با خاطرات بي شمار از او .

 خداوند ! ليلا را كه همه وجودش عشق به تو بود ، غم هايش غم هاي مردم و خوشي هايش خوشي هاي مردم ، و پاداش مورد انتظارش رضايت تو ! به تو        مي سپارم كه هم آمدن و هم رفتن ما تنها در دست توست.  خداوندا ! راضي به رضاي تو هستيم . ليلا را با عابدين در بهشت برين خويش وارد كن . خداوندا صبري عطا كن تا تحمل مرگ ليلا دخترم را داشته باشم . آمين يا رب العالمين  

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 21:21 | متن كامل   |