تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

برای قلبی که باید دوست می داشتی

 احمد بورقاني - سالهاي نمايندگي مردم تهران در مجلس - عكس از اعتماد قلب بي وفاي " احمد" بورقاني كه حتي اگر دوستش نداشتي هم ، عاشقان تو را دوست داشت ، از تپيدن باز ايستاد و احمد هم آسماني شد ، مثل سيد علي سنجري – همچون حميد عبداللهي - مشايخي – بحيرايي – ملك مرزبان – شغفي و... كه سالها با هم پشت يك ميز كار كرديم . احمد را با آن روح بلند و قلبي بسيار مهربان در دهه 1360 و در اوج جنگ تحميلي يافتم و قسمت اين بود كه بعد در خبرگزاري جمهوري اسلامي و بعدها درروزنامه با هم همكار باشيم . همه ي اين سالها او را مردي بزرگ با افكاري بزرگتر و در عين حال قلبي بشدت صاف و بي ريا ديدم كه هرگز ابا نداشت ازاينكه بگويد با چه سختي ها و مشقت هايي زندگي كرده و تحصيل نموده  است . احمد از جمله معدود آدم هايي بود كه هميشه فكر مي كردم بد وقتي به دنيا آمده است . احمد به  سالها و شايد هم به دهه ها جلوتر از خودش تعلق داشت و اگر امكان و فرصتي براي او فراهم مي شد ، يقينا با افكار رفيع و سازنده اش بيشتر مي توانست منشا خدمت  به   كشور ، انقلاب  و ملتي   باشد كه شهادت مي دهم احمد قلبش قبل و بيشتر از همه ، براي آنها   مي تپيد .

  احمد را هميشه باور خواهم داشت با آن قطرات اشكي كه آخرين روز وداع با همكارانش در خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) برگونه هايش نشست و وقتي از او پرسيدم : احمد گريه مي كني كه از دست ما راحت مي شوي ؟ و او پاسخ گفت : هميشه دلم برايتان تنگ خواهد شد. و احمد دل تنگ دوستانش بود حتي روزهايي كه نايب رييس مجلس بود و هر فرصتي به دست مي آورد به ديدن دوستان در ايرنا مي آمد بدون تشريفات و تعارف –  همراه با صدها بوسه برروي دوستان - آخرين باري كه احمد را ديدم چند روز پيش بود و من از پشت  پنجره دانشگاه بارش برف را تماشا مي كردم و او را ديدم كه چون    دانه اي  برف خرامان از مقابلم گذشت و فرصت نبود كه براي سلام و عليكي پايين بيايم . احمد هم رفت . آسماني شد .  و سرانجام قلبي ايستاد كه همه را دوست داشت حتي آنهايي را كه در دسته بندي ها ، احمد را خودي تلقي نمي كردند.

 اين ضايعه بزرگ را به همه ي كساني كه احمد را دوست داشتند و از او چون من ، قبل از هر چيز به عنوان يك "معلم " آموخته بودند ، تسليت مي گويم و خود را در اين سوگ بزرگ شريك همسرش و فرزندانش و همه ي آنهايي مي دانم كه احمد را دوست داشتند و او بيشتر !

 

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 9:50 | متن كامل   |