فرصتي مشابه
تغيير لحن مقامات آمريكايي در ارتباط با ايران در روزهاي اخير و پذيرش و اذعان به حداقل برخي اشتباهات در خصوص سياستهاي واشنگتن در قبال تهران از سوي مقامات ارشد كاخ سفيد چون رايس وزير امور خارجه ، ريشه در هر چه داشته باشد ، مويد يك نكته ظريف و پيامي روشن داير بر پديد آمدن فرصتي تازه براي به پشت ميز مذاكره آوردن مهارتهاي ديپلماتيك دو طرف و زدون يخ هايي است كه روابط دو كشور را در دهه ها ي اخير بشدت منجمد كرده است.
اين فرصت در آخرين ماههاي دوران رياست جمهوري بيل كلينتون رييس جمهوري سابق آمريكا نيز بويژه با اعتراف صريح خانم "مادلين آلبرايت " وزير امورخارجه وقت اين كشوربه برخي رفتارهاي خصمانه آمريكا در قبال ايران از جمله ساقط كردن حكومت ملي دكتر مصدق و دخالت هاي گسترده در امور داخلي ايران و عليه منافع آن بويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، بوجود آمد تا صندلي ها براي گفت وگوي ديپلماتهاي دو طرف چيده شود . پديد آمدن سطحي از همكاري در حل و فصل مسايل منطقه يي از جمله در افغانستان و عراق ميان ايران و آمريكا ، پيش درآمدي از نتايج اين فرصت بود كه چون درعرصه ديپلماتيك خوب مديريت نشد و از تاثير لابي هاي قدرت بويژه در داخل آمريكا كه منفعت خود را در ادامه وضعيت موجود و سطح و موقعيت آن مي دانند ، محافظت و بدور نگه داشته نشد ، از دست رفت و روابط هرچه بيشتر منجمد شد.
روابط ايران و آمريكا تحت تاثير مولفه ها و جريانهاي چندي قرار گرفته است كه همه ي آنها دراين دو كشور نيست و آنها منافع خود را در ادامه وضعيت موجود و يا مانند لابي صهيونيسم در درون بافت قدرت در آمريكا ، و رژيم صهيونيستي ، حتي در بحراني تر شدن آن مي بينند. اين روابط بويژه در سالهاي اخير بواسطه مديريت نشدن تحت تاثير" هيجانات سياسي" قرار گرفته است كه با "دانش سياسي " فاصله بسيار دارد . از ويژگي هاي اساسي علم سياست "واقعي " تلقي شدن همه ي مسايل در آن است. سياست خارجي يك كشور معمولا سواي از تعاريف كلي و مضموني ، در چهارچوبي شكل مي گيرد که به آن " منافع ملي " گفته مي شود . سياست خارجي يك كشور با حضور و بازي بازيگران متعددي شكل مي پذيرد كه " واقعي " و نه " آرماني " هستند و در چهارچوبي صورت مي گيرد كه هر بازيگر عرصه بين الملل براي آن تعريف دارد و اصلي ترين نكته دراين خصوص ، شناخت اين واقعيت ها و ميزان تاثير گذاري آنها و شناخت حدود منافع دو طرف است .
سياست خارجي در صحنه بازي در روابط بين الملل بر اين مبنا شكل مي گيرد كه حدود بازي تا كجاست ، منافع ملي يكطرف تا كجا امكان پيشروي دارد و در آن سوي بازي ، طرف مقابل تا چه حد و تا كدام نقطه مي تواند مطمئن باشد كه مي تواند به بازي ادامه دهد، بدون اينكه منافع اش تضييع شود.
منافع ملي به مجموعه اي از مولفه هاي متعلق به يك دولت به معناي خاص آن اطلاق مي شود كه در تعامل با ديگر بازيگران در عرصه بين الملل عينت پيدا مي كند . واقعيتهاي عرصه بين الملل حكم مي كند كه اين مولفه ها را هم در خودمان و هم در نزد بازيگر و يا بازيگران ديگر بشناسيم و با يافتن نقطه اشتراك ، سعي در تطبيق آنها با يكديگر و معطوف به كسب بيشترين منفعت نماييم .
منافع ملي محدوده خاصي ندارد و به همين دليل نمي توان بازيگر و يا بازيگراني را در صحنه روابط بين الملل ناديده گرفت . موفق ترين بازيگران بين المللي آنهايي هستند كه اين روابط را مي شناسند و براي بازي خود در عرصه بين الملل به عنوان محلي براي تعامل بين المللي چهارچوب تعريف كرده اند و قادرند تهديد ها را براي تامين منافع ملي به فرصت تبديل كنند و كار مهمتر آنها نهادينه كردن اين چهارچوبهاست كه اصل عمده و اساسي آن ، شناور بودن منطبق بر بازي ديگر بازيگران است و اينها اساسي ترين توصيه و دعوت به تعامل روي آنها، به رهبران آمريكا و ايران در شرايط موجود است . بطور قطع صرف رابطه با آمريكا نه براي تهران كه براي دولت واشنگتن نيز يك امتياز نيست . آنچه در اين خصوص مهم و با ارزش است ، داشتن يك ارتباط منطقي است كه در آن منافع ملي مورد غفلت قرار نگيرد . براي ايران زماني ارتباط با آمريكا معني خواهد داشت و مي تواند امتياز تلقي شود كه بتواند به عنوان يك بازيگر مستقل وارد بازي شود ، منافع ملي خود را در داخل آمريكا و در تعامل با دولت آن در صحنه هاي ديگر روابط بين الملل بدست بياورد و يا ارتقاء دهد كه آمريكايي ها نيز يقينا اين چنين خواهند انديشيد. پيش درآمد تحقق چنين امري ، مديريت روابط و دور ساختن آن از هيجانات سياسي و پذيرش اصول اساسي گفته شده مي باشد.