تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

دموكراسي‌، جنبش‌هاي‌ نوين‌ اجتماعي‌ و اينترنت‌‏(۱)

دموكراسي‌، جنبش‌هاي‌ نوين‌ اجتماعي‌ و اينترنت‌‏(۱)

 

 نوشتة‌ :لي‌ سالتر‏
         

        شايد جاي‌ چندان‌ شگفتي‌ نباشد كه‌ مفاهيم‌ نظري‌ ارايه‌ شده‌ توسط‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ فلاسفه‌ ‏اجتماعي‌ زمانه‌ ما، در مطالعه‌ اينترنت‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ است‌. مفاهيم‌ نظري‌ مزبور، تبييني‌ روشن‌ و ‏واقعي‌ از چگونگي‌ تخريب‌ دروني‌ دموكراسي‌ به‌ دست‌ مي‌دهند، حتي‌ اين‌ اواخر، واضع‌ آنها با استفاده‌ از ‏اين‌ مفاهيم‌ در صدد ارايه‌ رهنمودهاي‌ هنجاري‌ براي‌ برون‌ رفت‌ از بن‌بستي‌ برآمده‌ كه‌ پيشينيان‌ او مطرح‌ ‏كرده‌ بودند. هابرماس‌ (1996) اخيراً تلاش‌ كرده‌ است‌ تا چارچوب‌ نظري‌ گستردة‌ خود را براي‌ ارايه‌ ‏پيشنهادي‌ در مورد دموكراسي‌ مشروطه‌ 1 به‌ كار گيرد. براي‌ اين‌ منظور، او كوشيده‌ است‌ تا درباره‌ ‏چگونگي‌ سازماندهي‌ جريان‌هاي‌ تأثيرگذار و با نفوذ براي‌ دستيابي‌ به‌ دموكراتيك‌ سازي‌ در گسترده‌ترين‌ ‏شكل‌ ممكن‌ بي‌آن‌كه‌ دموكراسي‌ به‌ واسطه‌ الزامات‌ نظام‌ محور از درون‌ تخريب‌ شود، توضيحاتي‌ ارايه‌ ‏دهد. اينك‌ مدت‌ زماني‌ است‌ كه‌ روشن‌ به‌نظر مي‌رسد لايه‌هاي‌ غيررسمي‌ جامعه‌ سياسي‌ كه‌ مورد ‏شناسايي‌ هابرماس‌ قرار گرفته‌اند و دچار نوعي‌ كسري‌ ارتباطي‌ هستند، مي‌توانند از طريق‌ رسانه‌اي‌ ‏مانند اينترنت‌ اين‌ كسري‌ را جبران‌ كنند. در مباحث‌ گوناگون‌، از آثار هابرماس‌ به‌ عنوان‌ پس‌ زمينه‌ نظري‌ ‏اين‌ ادعا استفاده‌ شده‌ است‌ كه‌ آيا اينترنت‌ حوزه‌اي‌ عمومي‌ در اختيار شهروندان‌ قرار مي‌دهد يا ‏خير.مطمئناً، توصيف‌هاي‌ متعدد و متضادي‌ از ميزاني‌ كه‌ اينترنت‌ مي‌تواند سازنده‌ حوزه‌ عمومي‌ باشد، ارايه‌ ‏شده‌ است‌. بسياري‌ از اين‌ مباحثات‌ دچار يك‌ يا دو اشكال‌ اساسي‌ هستند: يا اين‌كه‌ از به‌كارگيري‌ ‏روش‌شناسي‌ هرمنوتيك‌ مناسب‌، قصور ورزيده‌اند، همانند روشي‌ كه‌ دالگرن‌ به‌ كار گرفت‌.يا خود را به‌ آن‌ ‏مفهومي‌ از حوزة‌ عمومي‌ محدود كرده‌اند كه‌ در «دگرگوني‌ ساختاري‌ حوزه‌ عمومي‌» (دگرگوني‌ ساختاري‌) ‏‏2 هابرماس‌ شرح‌ و بسط‌ داده‌ شده‌ است‌ و به‌ ديگر جنبه‌هاي‌ آثار هابرماس‌ يا تنها اشاره‌اي‌ گذرا ‏داشته‌اند و يا اين‌كه‌ اصلاً به‌ آنها نپرداخته‌اند. با اين‌ همه‌، مطمئناً در آثار هابرماس‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ توجهي‌ ‏بينش‌ و تحليل‌ يافت‌ مي‌شود كه‌ بخش‌ اعظم‌ آن‌ هنوز در تحليل‌هاي‌ مربوط‌ به‌ اينترنت‌ به‌ كار گرفته‌ نشده‌ ‏است‌. ابتدا به‌ شرحي‌ اجمالي‌ از مباحث‌ كنوني‌ درباره‌ حوزه‌ عمومي‌ با افزودن‌ چند اثر اساسي‌ ارايه‌ ‏مي‌دهم‌. سپس‌ به‌ اختصار به‌ پيامدهاي‌ اصلي‌ دوگانگي‌ «نظام‌/ زيست‌جهان‌» 3 كه‌ در كتاب‌ نظريه‌ كنش‌ ‏ارتباطي‌ 4 شرح‌ داده‌ شده‌ و مفهوم‌بندي‌ پيچيده‌تر حوزه‌ عمومي‌ كه‌ هابرماس‌ آن‌ را در «كنش‌ ارتباطي‌» ‏و «ميان‌ واقعيات‌ و هنجارها» 5 مطرح‌ ساخته‌ خواهم‌ پرداخت‌. سپس‌ چنين‌ استدلال‌ خواهم‌ كرد كه‌ ‏اينترنت‌ براي‌ تسهيل‌ ارتباطات‌ در مفهوم‌ كمتر رسمي‌ جامعه‌ سياسي‌ كه‌ در كتاب‌ ميان‌ واقعيات‌ مطرح‌ ‏شده‌، در موقعيت‌ خوبي‌ قرار دارد. سرانجام‌، نشان‌ خواهم‌ داد چگونه‌ جنبش‌هاي‌ اجتماعي‌، اينترنت‌ را به‌ ‏گونه‌اي‌ شكل‌ مي‌دهند كه‌ با شكل‌ ارتباطاتي‌ متناسب‌ با منافعشان‌ سازگاري‌ داشته‌ باشد و تا چه‌ اندازه‌ ‏در انجام‌ اين‌ كار موفق‌ هستند. براي‌ اين‌ منظور به‌ بررسي‌ يكي‌ از مهم‌ترين‌ جنبش‌هاي‌ تسهيلگر يعني‌ ‏‏«انجمن‌ ارتباطات‌ پيشرو» 6 و رابطه‌ آن‌ با اينترنت‌ خواهم‌ پرداخت‌. پيش‌ از آن‌كه‌ جلوتر برويم‌، ضروري‌ و ‏مناسب‌ به‌ نظر مي‌آيد، هدف‌ اين‌ تحليل‌ روشن‌ شود. براي‌ انجام‌ اين‌ كار، مايلم‌ توضيح‌ دهم‌ منظورم‌ از ‏‏«اينترنت‌» چيست‌ و اميدوارم‌ از نگراني‌ در خصوص‌ مسأله‌ عليت‌ تكنولوژيك‌ جلوگيري‌ كنم‌.‏ ‏ اينترنت‌ به‌ ‏مفهومي‌ مبهم‌ تبديل‌ شده‌ است‌. در حالي‌ كه‌ در فرهنگ‌ها از آن‌ به‌ عنوان‌ «اسم‌» ياد شده‌ است‌، اينترنت‌ ‏همچنين‌ تابع‌ توصيف‌ها و كاربردهاي‌ هنجاري‌ است‌ كه‌ به‌ قول‌ ويتگنشتاين‌ معناي‌ آن‌ را تعيين‌ مي‌كنند. در ‏واقع‌، هنگامي‌ كه‌ نورتل‌ نت‌وركس‌ از خوانندگان‌ آگهي‌هايش‌ مي‌پرسد كه‌ مي‌خواهيد اينترنت‌ چگونه‌ ‏باشد، دقيقاً بازگوكننده‌ همين‌ مسأله‌ است‌. اساساً اينترنت‌ شبكه‌اي‌ از شبكه‌هاي‌ رايانه‌اي‌ است‌. با اين‌ ‏حال‌، آگهي‌دهندگان‌ شركت‌ها، دولت‌ها و سازمان‌هاي‌ جامعه‌ مدني‌ سعي‌ در پاسخ‌ به‌ پرسش‌هايي‌ از اين‌ ‏قبيل‌ دارند كه‌ چه‌ كساني‌، براي‌ چه‌ مقاصدي‌ و با چه‌ محدوديت‌ها و حمايت‌هايي‌ مي‌توانند از اينترنت‌ ‏استفاده‌ كنند. در واقع‌، پرسش‌ بجايي‌ كه‌ كالا بريز و بورچرت‌ (1996) مطرح‌ مي‌كنند اين‌ است‌ كه‌ آيا ‏مي‌توان‌ اينترنت‌ را يك‌ كالاي‌ اجتماعي‌ تلقي‌ كرد و بنابراين‌ ارايه‌ آن‌ را تحت‌ حمايت‌ خدمات‌ عمومي‌ در زمينه‌ ‏پخش‌ تشويق‌ كرد. از اين‌رو، هنگامي‌ كه‌ به‌ اينترنت‌ اشاره‌ مي‌كنم‌، خود را تنها محدود به‌ تعريف‌ فني‌ يك‌ ‏شبكه‌ رايانه‌اي‌ نمي‌كنم‌، بلكه‌ بيشتر منظورم‌ ساخت‌ اجتماعي‌ آن‌ است‌؛ به‌ موقع‌ خود به‌ اين‌ مسأله‌ ‏بازخواهم‌ گشت‌. شايسته‌ است‌ در اينجا تمايزي‌ ميان‌ تكنولوژي‌هاي‌ مختلف‌ اينترنتي‌ قائل‌ شويم‌. اينترنت‌ ‏از طريق‌ برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ گوناگون‌ نظير «تل‌ نت‌» 7 و «سيستم‌ تابلوي‌ اعلانات‌» (‏BBS‏) 8 ، ‏‏«يوزنت‌» 9 ، پست‌ الكترونيك‌ و «وب‌ جهاني‌» 10 قابل‌ دسترسي‌ است‌.‏ ‏ وب‌ در ابتدا تنها يك‌ بخش‌ از ‏اينترنت‌ را تشكيل‌ مي‌داد و مستندات‌ متني‌ را از طريق‌ ابر پيوندها 11 به‌ يكديگر پيوند مي‌داد. زبان‌ ‏نشانه‌گذاري‌ ابرمتن‌ 12 و پروتكل‌ انتقال‌ ابرمتن‌ 13 مورد استفاده‌ در وب‌ جهاني‌ به‌ گونه‌اي‌ تكامل‌ پيدا ‏كرده‌ است‌ كه‌ اينك‌ مي‌تواند براي‌ دسترسي‌ به‌ بسياري‌ از ديگر برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ اينترنتي‌ مورد ‏استفاده‌ قرار گيرد. از اين‌رو، وب‌ در مقايسه‌ با ساير برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ اينترنتي‌ نه‌ تنها اين‌ امكان‌ را پديد ‏آورده‌ است‌ كه‌ ميليون‌ها نفر بيشتر به‌ اينترنت‌ دسترسي‌ پيدا كنند بلكه‌ همچنين‌ استفاده‌ از اينترنت‌ را در ‏مفهوم‌ فني‌ آن‌ آسان‌تر ساخته‌ است‌ و تعداد برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ جداگانه‌ لازم‌ براي‌ دسترسي‌ به‌ آن‌ را ‏كاهش‌ داده‌ است‌. افزون‌ بر اين‌، اكنون‌ وب‌ نقطه‌ دسترسي‌ اصلي‌ به‌ اينترنت‌ است‌ و برنامه‌اي‌ كاربردي‌ ‏است‌ كه‌ مردم‌ از همه‌ بيشتر با آن‌ آشنا هستند. پيش‌ از آن‌كه‌ وارد بحث‌ زير شويم‌، ذكر يك‌ نكته‌ ديگر لازم‌ ‏است‌. به‌ نظر مي‌رسد بخش‌ قابل‌ توجهي‌ از نوشتارهايي‌ كه‌ بديع‌ هستند و بينش‌هاي‌ مفيد فراهم‌ ‏مي‌آورند، در اواسط‌ دهه‌ 1990 به‌ نگارش‌ در آمده‌ باشند يعني‌ در دوره‌ پيش‌ از گسترش‌ وب‌. بنابراين‌، ‏مقالاتي‌ مانند مقاله‌ پاستر (1997) اساساً به‌ سيستم‌ تابلوي‌ اعلانات‌، پست‌ الكترونيك‌ و انواع‌ شبكه‌هاي‌ ‏محلي‌ مانند شبكه‌ الكترونيك‌ عمومي‌، سانتا مونيكا كه‌ مورد مطالعه‌ ويليام‌ راتن‌ (1996) قرار گرفته‌ ‏مي‌پردازند. از اين‌رو، براي‌ مثال‌ در مقايسه‌ ميان‌ اظهارنظرهاي‌ پاستر درباره‌ تبعات‌ اينترنت‌ در سال‌ 1995 ‏و تبعات‌ وب‌ در سال‌ 2000 با دشواري‌هاي‌ روش‌شناختي‌ مواجه‌ مي‌شويم‌. يكي‌ از تفاوت‌هاي‌ موجود بين‌ ‏‏30 ميليون‌ نفر كاربر اينترنت‌ است‌ كه‌ پاستر درباره‌ آن‌ نوشته‌ كه‌ بخش‌ عظيمي‌ از آنها علاقه‌مندان‌ پروپا ‏قرص‌ رايانه‌ بودند و 300ميليون‌نفر كاربر وب‌ كه‌ امروزه‌ وجود دارند. اين‌ تفاوت‌ صرفاً در مفهوم‌ كمّي‌ آن‌ ‏مطرح‌ نيست‌ بلكه‌ همچنين‌ در اينجا تفاوت‌ كيفي‌ ميان‌ حوزه‌هاي‌ گوناگون‌ مطرح‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌، ‏چنانچه‌ گفته‌ شد، وب‌ ساير برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ اينترنت‌ را به‌ هم‌ متصل‌ مي‌سازد. با وجود اين‌، همچنان‌ ‏مهم‌ است‌ كه‌ توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كدام‌ برنامه‌ كاربردي‌ موضوع‌ تحليل‌ ما قرار دارد؛ بدين‌ معني‌ كه‌ يك‌ ‏تحليل‌ بايد به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ كند كه‌ آيا به‌ اينترنت‌ به‌ عنوان‌ يك‌ كل‌ مي‌پردازد و يا اين‌كه‌ يك‌ برنامه‌ ‏كاربردي‌ خاص‌ را در نظر دارد‏ ‏ افزون‌ بر اين‌ مسأله‌ رابطة‌ علت‌ و معلولي‌ بين‌ اينترنت‌ و جامعه‌ مطرح‌ ‏است‌. نويسندگان‌ مختلف‌ مانند مارتين‌ هايدگر ، آلوين‌ تافلر ، مارشال‌ مك‌ لوهان‌ و مارك‌ پاستر خود را ‏در معرض‌ اتهام‌ جبرگرايي‌ تكنولوژيك‌ نسبت‌ به‌ تكنولوژي‌هاي‌ اطلاعات‌ ديده‌اند. حتي‌ از ديدگاه‌ هابرماس‌ ‏‏(1971) «نوعي‌ ارتباط‌ ذاتي‌ بين‌ آن‌ نوع‌ تكنولوژي‌ كه‌ بر ما شناخته‌ شده‌ است‌ و ساختار كنش‌ هدفمند ـ ‏عقلاني‌ وجود دارد» (5ـ104) به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اولي‌ لزوماً پاسخگوي‌ منافع‌ دومي‌ است‌. من‌ تنها به‌ چند ‏اظهارنظر مختصر درباره‌ اين‌ موضوع‌ اكتفا خواهم‌ كرد كه‌ اميدوارم‌ در حد كفايت‌ موضوع‌ من‌ را روشن‌ ‏سازد. اين‌ انديشه‌ كه‌ يك‌ تكنولوژي‌ جديد داراي‌ تأثيرات‌ «ضروري‌» بر جامعه‌ است‌. درست‌ نيست‌. ‏‏«استراتژي‌هاي‌» تفسير و اجرا به‌ اين‌ معني‌ است‌ كه‌ تأثير يك‌ تكنولوژي‌ خاص‌ بر جوامع‌ متمايز از يكديگر ‏اغلب‌ چندگونه‌ است‌. جامعه‌ و گروه‌هاي‌ موجود در آن‌ با تكنولوژي‌ هم‌ قبل‌ و هم‌ بعد از فرآيند طراحي‌ به‌ ‏تعامل‌ مي‌پردازند، آن‌ را شكل‌ مي‌دهند و نيز آن‌ را تعديل‌ مي‌كنند تا با اهداف‌ اولويت‌دار و عملي‌شان‌ ‏سازگار شود. در واقع‌، گروه‌ها و طبقات‌ مختلف‌ در يك‌ جامعة‌ واحد در قبال‌ يك‌ تكنولوژي‌، داراي‌ منافع‌ ‏غيرهمسو (و اغلب‌ متضاد) هستند و تلاش‌ خواهند كرد تا اجراي‌ آن‌ را براساس‌ اين‌ منافع‌ كنترل‌ كنند. به‌ ‏منظور ارزيابي‌ مناسب‌ يك‌ تكنولوژي‌، درك‌ دامنه‌ منافع‌ و كساني‌ كه‌ تلاش‌ مي‌كنند بر گفتمان‌، سلطه‌ پيدا ‏كنند و همچنين‌ شناسايي‌ مبارزاتي‌ كه‌ بين‌ منافع‌ در مي‌گيرد؛ بسيار مهم‌ است‌. از سوي‌ ديگر، به‌ منظور ‏اجتناب‌ از جبرگرايي‌ اجتماعي‌ افراطي‌ (نك‌، براي‌ مثال‌، وينستون‌ 1998) كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ مبناي‌ عقلاي‌ ‏سلطه‌ «نتيجه‌ قانون‌ حركت‌ در تكنولوژي‌ نيست‌ بلكه‌ ناشي‌ از كاركرد آن‌ در اقتصاد امروز است‌» (آدورنو و ‏هوركهايمر، 1997، 121) ، درجه‌ «بسته‌ بودن‌» تكنولوژي‌ مزبور در كوتاه‌مدت‌ و بلندمدت‌، نسبت‌ به‌ اين‌ ‏منافع‌ نيز بايد در نظر گرفته‌ شود. چنين‌ رهيافتي‌ به‌ ما اجازه‌ مي‌دهد تا علاوه‌ بر چندگانگي‌ منافعي‌ كه‌ بر ‏توسعه‌ يك‌ تكنولوژي‌ تأثير مي‌نهند، اين‌ نكته‌ را مورد توجه‌ قرار دهيم‌ كه‌ تأثير اين‌ منافع‌ بر يك‌ تكنولوژي‌ با ‏گذشت‌ زمان‌ تغيير مي‌پذيرد. توسعه‌ تكنولوژيك‌ فرآيندي‌ جاري‌ است‌. با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد، ذكر اين‌ ‏مطلب‌ كه‌ يك‌ تكنولوژي‌ خاص‌ داراي‌ هيچ‌گونه‌ كيفيت‌ ذاتي‌ نيست‌ نيز به‌ همين‌ شكل‌ غيردقيق‌ است‌: ‏صرف‌نظر از ميزان‌ و درجه‌ شكل‌گيري‌ تكنولوژي‌ در نتيجه‌ تأثيرات‌ اجتماعي‌، نامعقول‌ است‌، اگر بگوييم‌ از ‏تلويزيون‌ مي‌توان‌ براي‌ شستشوي‌ لباس‌ استفاده‌ كرد. بنابراين‌ بايد موازنه‌اي‌ احتياط‌آميز ميان‌ ظرفيت‌هاي‌ ‏دگرگون‌ساز يك‌ تكنولوژي‌ از يك‌ سو و ظرفيت‌ عاملان‌ اجتماعي‌ براي‌ استفاده‌ از تكنولوژي‌ها و شكل‌ دادن‌ ‏به‌ آنها هنگام‌ كاربردشان‌ از سوي‌ ديگر برقرار ساخت‌. اين‌ كنش‌ متقابل‌، در اين‌ نوشتار، از اهميت‌ بسيار ‏برخوردار است‌.‏
‏ حوزه‌ عمومي‌، زيست‌ جهان‌ و استعمار‏
‏ دگرگوني‌ ساختاري‌ به‌ درستي‌ به‌ دليل‌ شماري‌ از مفروضات‌ و غفلت‌هاي‌ تاريخي‌ و نظري‌ مورد انتقاد ‏قرار گرفته‌ است‌ (نك‌، كالهون‌، 1992) . گرچه‌ هابرماس‌ بسياري‌ از اين‌ انتقادات‌ را پذيرفته‌ است‌. همانند ‏انتقاداتي‌ كه‌ به‌ كنار نهادن‌ انديشه‌ عقلانيت‌ عمومي‌ طبقه‌ كارگر اشاره‌ دارد، او با ناديده‌ انگاشتن‌ فرصت‌ ‏ايجاد تغييرات‌ در ترجمه‌ انگليسي‌ كتاب‌ در 1998 بر اين‌ باور خويش‌ استوار ماند كه‌ نكات‌ كلي‌ مندرج‌ در ‏كتاب‌ همچنان‌ از اعتبار برخوردارند. در واقع‌، انكار اهميت‌ اين‌ كتاب‌، به‌ ويژه‌ به‌ دليل‌ انتقاد مهم‌ آن‌ از ‏دموكراسي‌هاي‌ سرمايه‌داري‌ مدرن‌ احمقانه‌ به‌ نظر مي‌رسد.‏
‏ نظر اصلي‌ هابرماس‌ در اين‌ اثر عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ در جريان‌ تغييرات‌ دوران‌ساز، مجامع‌ مستقلي‌ ‏براي‌ مباحث‌ عقلاني‌ ـ انتقادي‌ ظهور پيدا مي‌كنند. با توجه‌ به‌ روح‌ انقلاب‌هاي‌ بورژوايي‌، رابطه‌ بين‌ عنوان‌، ‏منزلت‌ و حق‌ اظهارنظر در حوزه‌ عمومي‌ در قرون‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌ از ميان‌ رفت‌. اين‌ حوزه‌ «به‌طور ‏رسمي‌» بر روي‌ همگان‌ صرفنظر از طبقه‌ باز شد. در حوزه‌ عمومي‌ بورژوايي‌، استدلال‌ها بنا بر قدرت‌ ‏استدلال‌ پا بر جا مي‌ماندند و يا در هم‌ فرو مي‌ريختند و نه‌ براساس‌ قدرت‌ اجبار. با اين‌ همه‌، هنگامي‌ كه‌ ‏بورژوازي‌ موضع‌ هژمونيك‌ خود را استحكام‌ بخشيد، حوزه‌ عمومي‌ آن‌ كه‌ از كاربرد خرد توسط‌ عموم‌ افراد ‏براي‌ به‌ چالش‌ كشيدن‌ نقادانه‌ قدرت‌ بهره‌ مي‌گرفت‌ و بر مبناي‌ آن‌ استوار گرديده‌ بود، به‌ مفهومي‌ تو خالي‌ ‏تبديل‌ شد. طرح‌ مطالبات‌ گوناگون‌ طبقات‌ كارگر و زنان‌ در عرصه‌ عمومي‌ و نيز نفوذ محصولات‌ فرهنگي‌ ‏ناهمگون‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادند تا اخلاقيات‌ جهان‌شمول‌ حوزه‌ عمومي‌ همگون‌ را از ميدان‌ به‌ در كنند. ‏در جريان‌ اين‌ فرآيند «باز فئودالي‌شدن‌» 14 ، از هم‌ پاشيده‌ شدن‌ عموميت‌ گفت‌وگو محور 15 و جايگزيني‌ ‏آن‌ با نمايش‌هاي‌ عمومي‌ با هدف‌ جلب‌ رضايت‌ مردم‌، آنچه‌ زماني‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ «افكارعمومي‌» ياد ‏مي‌شد، تبديل‌ به‌ چيزي‌ شد كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را آلت‌ دست‌ قرار داد و يا در بهترين‌ حالت‌ آن‌ را طرف‌ مشورت‌ ‏قرار داد و نه‌ چيزي‌ كه‌ به‌طور مستقل‌ توسط‌ شهرونداني‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ كه‌ به‌ بحث‌ عقلاني‌ با يكديگر ‏مي‌پردازند. در اينجا قصد ندارم‌ وارد بحث‌ دقت‌ گزارش‌ تاريخي‌ هابرماس‌ بشوم‌. با اين‌ همه‌، بايد پذيرفت‌ ‏كه‌ به‌ عنوان‌ نقد هنجاري‌ دموكراسي‌هاي‌ سرمايه‌داري‌، درس‌هاي‌ مهمي‌ در آن‌ وجود دارد كه‌ بايد آنها را ‏آموخت‌. كمترين‌ آنها عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ حكومت‌ دموكراتيك‌ حكومتي‌ است‌ كه‌ براساس‌ اراده‌ واقعي‌ ‏مردم‌ عمل‌ مي‌كند؛ يعني‌ بر پايه‌ اراده‌ عموم‌ افراد و نه‌ منافع‌ خاص‌گرايانه‌ و تك‌ افتاده‌. شماري‌ از ‏نويسندگاني‌ كه‌ در مطالعه‌ اينترنت‌ تخصص‌ دارند حوزه‌ عمومي‌ بورژوايي‌ را كمابيش‌ امري‌ بديهي‌ فرض‌ ‏كرده‌اند و در پي‌ آن‌ برآمده‌اند تا آن‌ را در مورد اينترنت‌ نيز به‌ كار ببرند. حماقت‌ چنين‌ كاري‌ نه‌ تنها در اين‌ ‏نكته‌ نهفته‌ است‌ كه‌ حوزه‌ عمومي‌ بورژوايي‌ در دوره‌ خاص‌ بحران‌، مشروعيت‌ ظهور پيدا كرد بلكه‌ همچنين‌ ‏ناشي‌ از ناديده‌ انگاشتن‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد برخلاف‌ چندگونگي‌ كاربران‌ اينترنت‌، ‏مشاركت‌كنندگان‌ در حوزه‌ عمومي‌ بورژوايي‌ از اهداف‌ و منافع‌ همگوني‌ برخوردارند. در واقع‌، فقط‌ با ‏مراجعه‌ به‌ كتاب‌ «دگرگوني‌ ساختاري‌»، به‌ نظر مي‌رسد كه‌ تنها نقطه‌ اشتراك‌ آنها در اين‌ است‌ كه‌ هر دو ‏به‌طور رسمي‌ به‌ روي‌ همگان‌ باز هستند (با در نظر گرفتن‌ اين‌ واقعيت‌ كه‌ در عمل‌ «همگان‌» در حوزه‌ ‏عمومي‌ بورژوايي‌ به‌ معناي‌ كليه‌ افراد مذكر آريستو كرات‌ و بورژوا بوده‌ است‌). مطمئناً اين‌ امر واقعيت‌ ‏دارد كه‌ حوزه‌ عمومي‌ بورژوايي‌ در پي‌ شكل‌ دادن‌ به‌ يك‌ اراده‌ عام‌ بود، در حالي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد اينترنت‌ ‏انديشه‌ جهان‌شمولي‌ و يا منافع‌ مشترك‌ را از هم‌ مي‌گسلد و يا دست‌كم‌ آن‌ را زير سؤال‌ مي‌برد و دقيقاً ‏راه‌ را براي‌ مفهوم‌ متضاد آن‌ يعني‌ تكثرگرايي‌ هموار مي‌كند، امري‌ كه‌ با توجه‌ به‌ تفاوت‌ها به‌ اندازه‌ كافي‌ ‏آشكار است‌.‏
كتاب‌هاي‌ «كنش‌ ارتباطاتي‌» و «ميان‌ واقعيات‌» نه‌ تنها به‌ برخي‌ از انتقادات‌ عمدة‌ وارد ‏شده‌ بر كتاب‌ «دگرگوني‌ ساختاري‌» پرداختند بلكه‌ همچنين‌ تجويزهاي‌ مبتي‌ براي‌ جامعه‌ دموكراتيك‌ ارايه‌ ‏دادند و به‌ بازنگري‌ پيوند ميان‌ حوزه‌ عمومي‌ و دولت‌ پرداختند. هابرماس‌ در كتاب‌ ميان‌ واقعيات‌ ادعايي‌ ‏صريح‌ در مورد ساختار يك‌ جامعه‌ دموكراتيك‌ مطرح‌ مي‌كند. در حالي‌ كه‌ در كتاب‌ دگرگوني‌ ساختاري‌ ، ‏حوزه‌ عمومي‌ (به‌ لحاظ‌ تجربي‌) همگون‌ بود و تقريباً به‌طور كامل‌ به‌ حوزه‌ حكومت‌ مرتبط‌ بود، در كتاب‌ ميان‌ ‏واقعيات‌ ، تجويزات‌ هابرماس‌ اجباراً به‌ واقعيت‌ چندگانگي‌ در جامعه‌ مدرن‌ مي‌پردازند. افزون‌ بر اين‌، ‏هابرماس‌ در فاصله‌ نگارش‌ دو كتاب‌ دگرگوني‌ ساختاري‌ و ميان‌ واقعيات‌ ، دوگانگي‌ نظام‌/زيست‌ جهان‌ را ‏در كتاب‌ كنش‌ ارتباطي‌ مطرح‌ كرد كه‌ به‌ شكل‌گيري‌ انديشه‌، سازوكار «آب‌ بند» 16 او منجر شد تا مانع‌ ‏از آن‌ شود قدرت‌ از نظام‌ اداري‌ و اقتصادي‌ به‌ بافت‌هاي‌ زيست‌جهان‌ تعامل‌ و بازتوليد اجتماعي‌ نفوذ ‏كند.هابرماس‌ (1987) با فراتر رفتن‌ از دوگانگي‌ طبقاتي‌ ماركس‌، اين‌گونه‌ استدلال‌ مي‌كند كه‌ ‏زيست‌جهان‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از «اندوخته‌اي‌ از بديهيات‌ و اعتقادات‌ راسخ‌ و تزلزل‌پذير كه‌ شركت‌كنندگان‌ در ‏ارتباطات‌، آنها را از فرآيند مبتني‌ بر همكاري‌ تفسير برمي‌گيرند» (124)، و اجرايي‌ در جهتي‌ مخالف‌ تعميم‌ ‏بيش‌ از حد الزامات‌ نظام‌ محور در خصوص‌ پول‌ و قدرت‌ اداري‌ حركت‌ مي‌كنند. هم‌ زيست‌جهان‌ و هم‌ نظام‌، ‏تلاش‌ در جهت‌ هماهنگ‌سازي‌ جامعه‌ دارند، اما براساس‌ تحليل‌ هابرماس‌ ، تنها زيست‌جهان‌ مي‌تواند ‏ادعاي‌ «مشروعي‌» نسبت‌ به‌ هماهنگي‌ اجتماعي‌ داشته‌ باشد. هابرماس‌ به‌ فرآيندي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ به‌ ‏موجب‌ آن‌ از طريق‌ قانونگذاري‌ و بر هم‌ زدن‌ عقلانيت‌ ارتباطي‌، نظام‌ در اشكال‌ هم‌رفتاري‌ 17 زيست‌جهان‌ ‏به‌ عنوان‌ «استعمار زيست‌ جهان‌» نفوذ مي‌كند. براي‌ درك‌ بهتر تفاوت‌ ميان‌ نظام‌ و زيست‌جهان‌، درك‌ انواع‌ ‏عقلانيتي‌ كه‌ آنها بر آن‌ متكي‌ هستند ضروري‌ است‌. به‌ سخن‌ ساده‌تر، زيست‌جهان‌ مبتني‌ بر عقلانيت‌ ‏ارتباطي‌ است‌ كه‌ با شيوه‌ «اصلي‌» زبان‌ مقارن‌ است‌، در حالي‌ كه‌ نظام‌ مبتني‌ بر عقلانيت‌ ابزاري‌ است‌ كه‌ ‏با شيوه‌اي‌ از زبان‌ مقارن‌ است‌ كه‌ حالت‌ فرعي‌ دارد. زيست‌ جهان‌ بر ارتباطات‌ انساني‌ اتكا دارد و توسط‌ آن‌ ‏توليد و پايدار نگه‌ داشته‌ مي‌شود، در حالي‌ كه‌ نظام‌ چنين‌ نيست‌. هابرماس‌ به‌ فرآيند استعمار فوِ ‏هنگامي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ عقلانيت‌ ابزاري‌ «فراتر از مرزهاي‌ اقتصاد و دولت‌ حركت‌ مي‌كند و وارد ديگر ‏حوزه‌هاي‌ به‌ لحاظ‌ ارتباطي‌ ساختاربندي‌ شده‌ زيست‌ وارد مي‌شود و در آن‌ حوزه‌ها به‌ بهاي‌ زير پا نهادن‌ ‏عقلانيت‌ اخلاقي‌ ـ عملي‌ و زيبايي‌شناختي‌ ـ عملي‌ سلطه‌ پيدا مي‌كند.» استعمار نظام‌ ـ محور تا آنجا پيش‌ ‏نمي‌رود كه‌ جايگزين‌ كنش‌ معطوف‌ به‌ درك‌ متقابل‌ شود؛ بلكه‌ قدرت‌ آن‌ را «سلب‌» مي‌كند: سازوكارهاي‌ ‏راهبري‌ «مبناي‌ اعتبار كنش‌ ارتباطي‌ را تضعيف‌ مي‌كنند و در نتيجه‌ امكان‌ مشروع‌ باز تعريف‌ حوزه‌هاي‌ ‏كنش‌ متقابل‌ را به‌ دلخواه‌ به‌ صورت‌ موقعيت‌هاي‌ كنشي‌ فراهم‌ مي‌كنند كه‌ عاري‌ از بافت‌هاي‌ زيست‌جهان‌ ‏هستند و ديگر معطوف‌ به‌ دستيابي‌ به‌ اجماع‌ نيستند.» (هابرماس‌، 1987: 11ـ304).‏ ‏ در حالي‌ كه‌ در بعضي‌ ‏بافت‌ها، رها سازي‌ زيست‌جهان‌ از ظرفيت‌ هماهنگ‌سازي‌ مناسب‌ است‌، در برخي‌ بافت‌هاي‌ ديگر، آن‌گونه‌ ‏كه‌ هابرماس‌ استدلال‌ مي‌كند، داراي‌ اثر مخرب‌ است‌. در حالي‌ كه‌ كنش‌ ارتباطي‌ «امكان‌ اجماع‌ داراي‌ ‏انگيزش‌ عقلاني‌ را فراهم‌ مي‌آورد» كه‌ مشابه‌ نحوه‌ نگرش‌ هابرماس‌ به‌ ارتباطات‌ در حوزه‌ عمومي‌ ‏بورژوايي‌ است‌، در واقع‌، انگيزه‌ ما به‌ لحاظ‌ تجربي‌ متوجه‌ تعاملاتي‌ مي‌شود كه‌ انگيزش‌ خود را از پول‌ ‏دريافت‌ كرده‌اند. رسانه‌هاي‌ قدرت‌ و پول‌ «نگرش‌ عقلاني‌ و هدفمندي‌ را رمزگذاري‌ مي‌كنند... و اعمال‌ نفوذ ‏استراتژيك‌ و تعميم‌ يافته‌اي‌ را بر تصميمات‌ ساير شركت‌كنندگان‌ صورت‌ مي‌دهند و در همان‌ حال‌ ‏فرآيندهاي‌ ارتباطي‌ اجماع‌ ـ محور را دور مي‌زنند... به‌ زيست‌ جهان‌ ديگر براي‌ هماهنگ‌ سازي‌ كنش‌، نياز ‏وجود ندارد. (هابرماس‌، 1987، 183). افزون‌ بر اين‌، قدرت‌ اداري‌ مطالبات‌ هنجاري‌ از شهروندان‌ دارد، اين‌ ‏بدان‌ معناست‌ كه‌ تنها در صورتي‌ كه‌ اين‌ درخواست‌ها به‌ الزامات‌ ساده‌اي‌ تقليل‌ يابند كه‌ متكي‌ به‌ ضمانت‌ ‏اجرا باشند، بايد آنها را مشروع‌ دانست‌ (باكستر، 1987، 61ـ59). براساس‌ اين‌ ديدگاه‌، نقش‌ شهروندان‌ در ‏يك‌ جامعه‌ تحت‌ استعمار «خنثي‌» مي‌شود و «مشاركت‌ سياسي‌ از هرگونه‌ محتواي‌ مشاركتي‌ پاكسازي‌ ‏مي‌شود». (هابرماس‌، 1987،350).‏ ‏ در كتاب‌ ميان‌ واقعيات‌ هابرماس‌ نظامي‌ را پديد مي‌آورد كه‌ به‌ ‏موجب‌ آن‌ مي‌توان‌ از آسيب‌هايي‌ كه‌ در اينجا ذكر آنها رفت‌ مصون‌ ماند. با انجام‌ اين‌ كار، او دوگانگي‌ مركز/ ‏پيرامون‌ را وارد حوزه‌ عمومي‌ مي‌كند. مركز از «مجموعه‌ ادارات‌»، نظام‌ قضايي‌، و عقيده‌ دموكراتيك‌ و ‏شكل‌گيري‌ اراده‌ (در پارلمان‌) تشكيل‌ مي‌شود. اين‌ هسته‌ از پيرامون‌ از اين‌ بابت‌ متفاوت‌ است‌ كه‌ اولي‌ ‏داراي‌ توانايي‌ عمل‌ است‌ و تابع‌ قواعد شكلي‌ است‌. براساس‌ توصيف‌ هنجاري‌ هابرماس‌ ، حوزه‌ عمومي‌ ‏يك‌ «فضاي‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ در كنش‌ ارتباطي‌ توليد مي‌شود» و بايد از طريق‌ جداسازي‌ در برابر الزامات‌ ‏نظام‌ ـ محور محافظت‌ شود. حوزه‌ عمومي‌ پيراموني‌ بايد مبتني‌ بر جامعه‌اي‌ مدني‌ باشد كه‌ متشكل‌ از «آن‌ ‏اتصالات‌ غيرحكومتي‌ و غيراقتصادي‌ و ارتباطات‌ اختياري‌ است‌ كه‌ تكيه‌گاه‌ ساختارهاي‌ ارتباطات‌ حوزه‌ ‏عمومي‌ در بخش‌ اجتماعي‌ زيست‌جهان‌ هستند، و اين‌ امكان‌ را پديد مي‌آورند تا مسايل‌ مشهود در ‏حوزه‌هاي‌ زندگي‌ خصوصي‌ در حوزة‌ عمومي‌ گسترش‌ پيدا كنند (تأكيد از ماست‌). از نظر هابرماس‌ . ‏جامعه‌ مدني‌ داراي‌ ساختار مساوات‌گرا و بازي‌ است‌ كه‌ بازتاب‌ «ويژگي‌هاي‌ اساسي‌ آن‌ نوع‌ ارتباطاتي‌ ‏است‌ كه‌ در حول‌ آن‌ تبلور پيدا كرده‌ است‌» (هابرماس‌، 1996:7ـ366). يعني‌ حول‌ ارتباطاتي‌ كه‌ معطوف‌ ‏به‌ درك‌ متقابل‌ يعني‌ فرجام‌ ذاتي‌ گفتار انساني‌ است‌. براين‌ اساس‌، حوزه‌ عمومي‌ پيراموني‌، خود يك‌ پديده‌ ‏اجتماعي‌ ابتدايي‌ است‌... (كه‌) آن‌ را نمي‌توان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نهاد و مطمئناً يك‌ سازمان‌ تصور كرد...

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 9:17 | متن كامل   |