تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

روايت خبرنگار آمريكايي از دنياي وحشت‌بار سرباز اسرائيلي

"يارون جنكين"، نظامي بيست‌ويك ساله و فرمانده تانك «مركاوا» مي‌گويد كه انفجار‌هاي اطرافش را و دو سرباز اسرائيلي كه جلو چشمان او كشته شدند، ديده است و سه روز بعد در مراسم دفن اين سربازان شركت كرده است.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، خبرنگار «آسوشيتدپرس» كه گويا مدتي را با اين سرباز جوان اسرائيلي گذرانده، اوضاع اين چند روز او را اين‌گونه روايت مي‌كند: جنكين كه يك گروه از تانك‌ها را به داخل روستاي «مارون‌الراس» هدايت مي‌كرد، روز دوشنبه، اوايل صبح، ناگهان درگير كمين حزب‌الله شد و خودش نيز در زير آتش حزب‌الله قرار داشت. او صداي انفجار شديدي را شنيد و سرش را چرخاند و ديد كه دود شديدي از آخرين تانك گروه زرهي آنان به هوا برخاست. وي با تقلا، سرش را به داخل تانكي كه از آن دود برمي‌خاست، برد و دوستش «لوتان سلوين» را بي‌جان در آنجا ديد و در همين زمان بود كه فرياد زد، دوستش مرده است.

جنكين فرصت اندكي براي غصه خوردن داشت، زيرا خمپاره‌ها و موشك‌هاي ضد تانك در اطرافش فرود مي‌آمدند و تعدادي ديگر از سربازان، زخمي شده بودند؛ برخي زخمي‌ها، جراحات شديدي برداشته بودند؛ بنابراين، او دوستش را رها كرد و شش نفر از زخمي‌ها را در تانك گذاشت و به مرز عقب‌نشيني كرد.

وي مي‌گويد: در موقع عقب‌نشيني شما درباره هيچ چيز فكر نمي‌كنيد. من تنها تلاش كردم كه زخمي‌ها را هرچه سريع‌تر به مرز برگردانم كه با راكت مورد حمله واقع شدم. ممكن بود، تخليه كامل زخمي‌ها به مرگ آنان بينجامد.

در همين حال، تانك ديگري به وسيله يك بمب كنار جاده‌اي منهدم شد و دوست ديگر من، رئيس بخش كوبي‌اسملينگ را كشت و بقيه افراد در تانك مجروح شدند.

من نمي‌توانستم روي افراد حزب‌الله آتش بريزم، زيرا افراد مجروح زيادي در تانك بودند و حتي نمي‌توانستم كلاهك تانك را بچرخانم. من نمي‌توانم به شما بگويم كه آنان براي چه روي ما آتش مي‌ريختند.

جنكين ادامه مي‌دهد كه وي نتوانسته است هيچ‌كدام از نيروهاي حزب‌الله را ببيند؛ او به آنها دشمنان پنهان مي‌گويد.

«آسوشيتدپرس» مي‌افزايد: پس از رسيدن به خاك اسرائيل، او شروع به گريه كرد، زيرا در تانكش جسد دو تن از دوستانش را به همراه داشت. در اين زمينه، عكسي از او توسط خبرنگار آسوشيتدپرس گرفته شده است، اما او تنها در مراسم دفن هم‌قطارش سلوين به ياد مي‌آورد كه چگونه او شكسته شده و چه اتفاقاتي در مارون‌الراس برايش پيش آمده است.

او مي‌‌گويد كه مي‌خواهد به مرز برگردد. مي‌‌پرسد: آيا من ترسيده‌ام و در پاسخ مي‌گويد: مطمئنا من فكر نمي‌كنم شما بتوانيد كسي را پيدا كنيد كه نترسد به آنجا برود، اما ما مي‌خواهيم تلافي كنيم و صد البته براي تلافي كشته شدگانمان به آنجا مي‌رويم.

او مي‌گويد وقتي كه شما در جنگ باشيد، همه چيز متفات خواهد بود. وقتي كه شما به ميدان جنگ مي‌رويد، همه چيز متفاوت است، هركسي مثل ما در جنگ باشد، هزاران بار بيشتر دقت دارد.

او هميشه منتظر انفجار است و خيلي نگران و دو برابر افراد عادي فكر مي‌كند. پيش از اين كه من آنجا بروم، اصلا گمان نمي‌كردم كه آنجا اينچنين وضعيتي داشته باشد، اما حالا كه برگشته‌ام، هزاران بار بيشتر از پيش فكر مي‌كنم.

من اين اتفاقات را هرگز فراموش نمي‌كنم و آخرين باري كه سالوين را ديدم، سوار تانكش با ما خداحافظي مي‌كرد.

منبع:

 منبع سايت خبري "بازتاب " شنبه هفتم مرداد 1385

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 18:44 | متن كامل   |