تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

    از زماني كه كاسترو درسال  1960 به شوروي سابق نزديك شد، آمريكا هرگز چنين روند ضدآمريكايي را در آمريكاي لاتين شاهد نبود .  پيروزي "چاوز " در ونزوئلا، "سيلوا "در برزيل، "كراچنر "در آرژانتين، "مورالس " در بوليوي، "باشلت " در شيلي و" واسكز " در اروگوئه ، منطقه را به كابوسي براي ايالات متحده تبديل كرده است. " خورگه كاستانيدا" از صاحب نظران سرشناس سياسي در آمريكاي لاتين در يادداشتي براي شماره اخيرforeign affairs تحت عنوان " چپ عليه چپ " درك دلايل چرخش آمريكاي لاتين به چپ  را امري نه چندان دشوار مي داند و بر اين عقيده است كه دلايلي چند سبب اين چرخش شده است . به عقيده "گاستانيدا"  نخستين دليل اين بود كه سقوط اتحاد شوروي به چپ در آمريكاي لاتين كمك كرد داغ ژئوپولتيك آن را از پيشاني اش پاك كند. واشينگتن، ديگر نمي توانست هر رژيم چپ تر از مركزي را در آمريكاي لاتين متهم به «آلت دست شوروي بودن» كند (كاري كه همواره از سال ،۱۹۵۴ يعني زمان به ثمر رساندن توطئه سقوط دولت ژاكوبو آربنز در گواتمالا، كرده است)؛ دولت هاي چپ گرا ديگر ناچار نبودند، بين ايالات متحده و اتحاد شوروي يكي را انتخاب كنند، چه دومي به كلي از صحنه روزگار محو شده بود.

    دومين نكته اينكه صرف نظر از پيروزي يا شكست ، اصلاحات اقتصادي سال هاي دهه ۱۹۹۰ و بي اعتبار شدن سياست هاي سنتي در آمريكاي لاتين، نابرابري (جوامع آمريكاي لاتين، نابرابرترين جوامع در جهان به شمار مي روند) و فقر مفرط و تمركز ثروت، درآمد و فرصت ها بدين معنا است كه موقعيت براي به قدرت رسيدن حكومت هاي چپ گرا به مراتب مناسب تر از ساير مناطق جهان است. هر جا كه تركيبي از نابرابري و دموكراسي به وجود آيد، گرايش حركت به سمت چپ مشاهده مي شود. اين واقعيت، در مورد اروپاي غربي از اواخر سده نوزدهم تا پس از دومين جنگ جهاني صادق بود و امروز نيز در مورد آمريكاي لاتين مصداق دارد . توده هاي تهيدست، به سياست هايي راي مي دهند كه اميدوارند آنها را از اين وضعيت رقت بارشان نجات دهند. سومين دليل اينكه دموكراتيزه شدن گسترده و تحكيم انتخابات هاي دموكراتيك، يگانه طريقي است كه- دقيقاً به خاطر همين شكل و شمايل اجتماعي، مردم شناسانه و قومي منطقه- دير يا زود به پيروزي نيروهاي چپ منجر خواهد شد. به عبارت ديگر، حتي اگر هيچ دليل ديگري نيز وجود نداشت، باز هم مي شد با اتكا به همين يك مورد با قطعيت گفت كه سرانجام روزي رژيم هايي با برچسب چپ به قدرت خواهند رسيد. ولي در عين حال در پيش بيني روي كار آمدن رژيم هاي چپ گرا در آمريكاي لاتين كاملاً محق بوديم، ولي تا مدت ها درباره نوع چپ مذكور اشتباه مي كرديم. تصور- شايد ساده لوحانه- ما اين بود كه چپ هاي آمريكاي لاتين طبعاً و لزوماً دنباله رو احزاب سوسياليست در فرانسه، اسپانيا و جنبش كارگري نو در انگلستان هستند. در برخي موارد، البته، چنين بود: شيلي، قطعاً؛ برزيل با بي ميلي. ولي بسياري ديگر، چنين نكردند. يك دليل اشتباه مذكور اين بود، كه فروپاشي اتحاد شوروي، برخلاف انتظار بسياري، منجر به فروپاشي معادل آن كوبا در آمريكاي لاتين نشد. گرچه پيوند و متابعت بسياري از احزاب چپ گرا به هاوانا پيامدهاي چنداني در انتخابات داخلي نداشت (و واشينگتن، عمدتاً ديگر نگران آن نبود)، ولي پيوندهاي نزديك چپ با وابستگي عاطفي به فيدل كاسترو، تقريباً هميشه مانعي جدي در بازسازي و بازتعريف بسياري از مباحث بود. ولي آنچه كه مهم تر است، ريشه هاي بسياري از جنبش هايي است كه هم اكنون در قدرت اند. آگاهي از خاستگاه رهبران و احزاب جنبش چپ- به ويژه دو جناحي كه بخشي از تاريخ آمريكاي لاتين به شمار مي روند- در درك اينكه از كجا آمده اند و به كجا مي خواهند بروند، بسيار مهم است. چپ- به معني انديشه، سياست و سلوك جاري كه بر بهبودهاي اجتماعي در عرصه اقتصاد كلان، توزيع برابر ثروت از همان زمان خلق آن، رجحان همكاري بين المللي و دموكراسي (اگر نه لزوماً در زمان قدرت، لااقل زماني كه در اپوزيسيون به سر مي برد) بر كارايي دولت - در آمريكاي لاتين، دو مسير را پيموده است. يك چپ از كمونيسم بين الملل و انقلاب بلشويكي برخاست و راهي مشابه همه چپ ها در ساير نقاط در پيش گرفت. براي مثال، احزاب كمونيست شيلي، اروگوئه، برزيل، السالوادور و كوبا، پيش از انقلاب كوبا، در اينجا و آنجا آراي درخور توجهي را به خود جلب كردند، در دولت هاي «جبهه خلق» و «وحدت ملي» دهه هاي ۳۰ و ۴۰ شركت جستند و از جاي پاي محكم در جنبش كارگري سازمان يافته و نفوذ قابل توجه در محافل دانشگاهي و روشنفكري برخوردار بودند. ليكن در سال هاي دهه هاي ۱۹۵۰ و ،۱۹۶۰ اين احزاب بيشتر اعتبار و مبارزه طلبي خويش را از دست دادند، فساد، اطاعت و تسليم در برابر مسكو، همراهي و همكاري با دولت هاي حاكم و همدستي با نخبگان در قدرت محلي، عمدتاً از ارج و اعتبارشان در چشم جوانان و راديكال ها كاست. ولي انقلاب كوبا خون تازه اي در رگ هاي چپ گراها دواند. به مرور گروه هايي كه از چپ كمونيست سابق منشأ گرفته بودند، با گروه هاي چريكي ملهم از هاوانا درهم آميختند. قطعاً تنش هايي نيز وجود داشت. كاسترو در ۱۹۶۷ رهبر حزب كمونيست بوليوي را به لودادن چه گوارا و فرستادن وي به كام مرگ متهم كرد، احزاب كمونيست اروگوئه و شيلي (كه نيرومندترين احزاب منطقه بودند) هيچ گاه از گروه هاي مسلح محلي طرفدار كاسترو حمايت نكردند. با اين حال به يمن گذشت زمان، درك عميق تر از پديده هاي شوروي و كوبا و ستم تحمل ناپذير ناشي از كودتاهاي نظامي در سراسر نيمكره، كاستروئيست ها و كمونيست ها دوباره يا يكديگر همراه شدند - و اين همراهي هنوز هم ادامه دارد. منشاء چپ آمريكاي لاتين، كاملاً ويژه اين قاره است. چپ در آمريكاي لاتين حاصل و برآمد تحول عجيب دانش سياسي در كشورهاي منطقه بود: پوپوليسم قديمي خوب. اين پوپوليسم، هميشه و تقريباً در همه جا حضور داشت. اغلب در قدرت يا نزديك به قدرت بود، از ويكتور هايا دو لاتور در پرو و خورگه گت در كلمبيا (هيچ كدام مسئوليتي نداشتند) گرفته تا لارو سناس در مكزيك و گت وارگاس در برزيل (كه هر دو چهره هاي اساسي در تاريخ سده بيستم كشورهايشان به شمار مي رفتند) و تا خوان پرون در آرژانتين و خوزه الاسكو ايبارا در اكوادور. اين فهرست اسامي كامل نيست و همه را دربرنمي گيرد، ولي آنچه را كه بايد، به خوبي نشان مي دهد: بسياري از معادل هاي پدران - بنيانگذاران ملت ها، چه در گذشته و چه در زمان حال، اشراف نيكوكار در حق طبقه كارگر تلقي مي شدند. اين پوپوليست ها، چپ بسيار متفاوتي را نمايندگي مي كنند كه اغلب نيز عملاً ضد كمونيست اند، هميشه چهره هاي مسلطي به اين يا آن شيوه هستند و سياست بيشتر برايشان وسيله اي براي حفظ و ماندن در قدرت همچون ابزاري براي اعمال سياست هاي دلخواهشان به شمار مي روند. آنها كارهايي نيز براي تهيدستان كردند - وارگاس عمدتاً براي پرولتارياي شهري در پرو، سناس براي دهقانان در مكزيك - ولي ساختارهايي نيز به وجود آوردند كه همچون خوره به جان سيستم هاي سياسي كشورهايشان و نيز جنبش هاي كارگري و روستايي افتادند. اين رهبران، بخش هاي بزرگي از اقتصادهاي كشورهايشان را ملي كردند كه بسي فراتر از برد فرامين و قدرت عملشان بودند: نفت (سناس در مكزيك)، راه آهن (پرون در آرژانتين)، فولاد (وارگاس در برزيل)، قلع (ويكتور پاز استنسورو در بوليوي)، مس (خوان والسكو آلوارادو در پرو)، آنها ميل ذاتي به عقد قراردادهاي شيرين با بخش تجاري در حال شكوفا شدن محلي داشتند و بدين ترتيب نوعي سرمايه داري عزيزكرده به وجود آوردند كه همه جا ضرب المثل بود و بعدها مغضوب واقع شد. توجيه آنها براي اين اقدامات، هميشه در سطح ايدئولوژيك (ملي گرايي، توسعه اقتصادي) ولي در عمق كاملاً عمل گرايانه بود: آنها نياز به پول داشتند، ولي نمي خواستند آن را از طريق جمع آوري ماليات به دست آورند. دو گونه فرعي چپ در آمريكاي لاتين همواره مناسبات پرتنشي با يكديگر داشتند. گه گاه با هم كار مي كردند، ولي مواقعي نيز پيش مي آمد كه با يكديگر مي رزميدند، مانند زماني كه پرون در ژوئن ۱۹۷۳ از تبعيد بازگشت و بلافاصله بخش قابل توجهي از چپ راديكال آرژانتين را قرباني كرد. در برخي از كشورها، چپ پوپوليست، بي تعارف رقيب اش را بلعيد، هر چند كه اين كار با ظرافت بسيار و در پرده صورت مي گرفت: در اواخر دهه ۱۹۸۰ در مكزيك، حزب كوچك كمونيست به يك باره از عرصه زندگي محو شد و اعضاي قديمي حزب انقلاب نهادي و رياست وقت جبهه، تمام ساختار آن، از امور مالي گرفته تا تشكيل كنگره ها و روابط با كوبا را در دست گرفته، جناح چپ حزب انقلاب دموكراتيك را تشكيل دادند. اخيراً شاهد رويداد جالبي در مسير به قدرت رسيدن دو نوع جنبش چپ بوده ايم. چپ كمونيست، سوسياليست و كاستروئيست، در پرتو تجربياتي كه از شكست هاي مكررشان در رسيدن به قدرت آموخته اند به جز در چند مورد اقدام به بازسازي خود كرده اند. از سوي ديگر چپ پوپوليست- با رويكرد به قدرت كه لازمه حفظ آن پول بسيار خرج كردن و حفظ پيوند عميق با شور و شوق ملي (كه اكنون ديگر متعلق به گذشته به حساب مي آيد) بدون هيچ برنامه عمل مشخصي است- هنوز به خود وفادار باقي مانده است. چپ پوپوليست به گذشته چسبيده به روزهاي خوش و پرشكوه پرونيسم، انقلاب مكزيك و (لازم به گفتن نيست كه) كاسترو. آنها كاملاً با اشتباهات، شكست ها و فجايع گذشته خويش خو گرفته اند و كاملاً آگاهند كه شكست هاي اتحاد شوروي با كوبا رنگ ها را به كلي عوض كرده است.

 ترجمه همراه با تلخيص :

   نويسنده: خورگه كاستانيدا

منبع : foreign affairs- تيرماه 1385
نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 11:41 | متن كامل   |