تبليغاتX
یادداشت های یک روزنامه نگار
یادداشت های یک روزنامه نگار
سیاسی - استراتژیک

جايزه اول جشنواره ترافيك و رسانه براي من
 جشنواره ترافيك و رسانه  نخستين جشنواره ترافيك و رسانه روز دوشنبه برگزيدگان خود را در رشته هاي مختلف معرفي و از از آنان در مراسمي تجليل شد.

 دراين جشنواره و در بخش "يادداشت و سرمقاله "جايزه اول شامل هديه اي نقدي و تنديس زرين به من تعلق گرفت .

 من دراين جشنواره دو يادداشت داشتم كه در روزنامه " اعتماد " به چاپ رسيده است .

 " يك سكانس / دو برداشت / دو محل " و " همه ي ما رفوزه شديم - نقدي بر عدم همكاري مردم براي حل مشكل آلودگي هواي تهران در روز هواي پاك " دو اثر من در اين جشنواره بود.

  در گزارش هيات داوران گفته نشد كه جايزه اول سرمقاله و يادداشت براي كدامين يك از اين دو كار به من تعلق گرفته است .

  هر دوي اين نوشته ها در آرشيو همين وبلاگ موجود است.

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 8:33 | متن كامل   | 

من ، احمد و برادر شهیدش

 

سالهاي دهه 1360 بود. من در ايرنا خبرنگاري مي كردم و " احمد بورقاني " رييس و قبل از آن " معلم " به دل می سپارم تو را تا نمیرد- عكس مراسم تشييع - خبرگزاري مهر من بود. جنگ بود و عطر شهادت ، ايثار ، نهايت گذشت ، جانباز شدن ، و انبوهي كه از آنان خبري نبود و هنوز هم از بعضي هايشان نيست  . روزي در نوشته يي از آنان با عنوان " جاويد اثر" ها ياد كردم و اين چنين لغتي به لغت نامه فارسي و فرهنگ شهادت اضافه شد و پيش وند نام " اميرحسين " برادر احمد هم قرار گرفت .

 همچنان جنگ بود . گاهي صدام زيرفشار بين المللي و بيشتر براي تبليغات ، عده اي از آزاده هاي معلول را آزاد  مي كرد و گاهي هم براي تهيه خبر و گزارش به اردوگاههاي اسراي عراقي مي رفتم . احمد رد عطر همه ي گل ها را   مي گرفت تا نشاني از برادر بيابد. عكس امير حسين را به هر كسي كه شايد نشاني از يوسف گمشده ما داشته باشد ، نشان مي دادم .از بازگشت با دست خالي شرم داشتم ، مي دانستم كه احمد منتظر است . خودم هم دلم مي خواست كه اميد در وجودم نسبت به همه ي امير حسين ها زنده باشد و اميدوار باشم روزي بازهم همه ي "فرزندان ايران "، دور هم گرد آييم .

 سالها گذشت و قصه هر بار ما تكرار شد .آزاده ها آمدند . كاروان هاي شهداي تفحص شده عطر جاودانه شدن را در هر كوي و برزن ميهن افشاند. روزي در تابلوي اداره نوشته يي از احمد  با اين طليعه " بريده باد  دستي كه تير خلاص را در مغز تو شليك كرد و..."  ديدم . احمد با آن به استقبال پيكر برادر رفته بود.كه سالها بود آسماني شده بود و ما در زمين به دنبال او بوديم . " بورقاني عزيز كه خاندان شريفش به زيور درخشان شهادت آراسته بود ، هيچگاه چون سودازدگان رياكار اين نسبت را ابزار سوداگري و فخر فروشي نكرد و خود شاهدي بود الگو براي جامعه و همواره رضايت حضرت حق را بر هر منصب و مكنتي ترجيح داد .- سيد محمد خاتمي "

 

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 12:22 | متن كامل   | 

برای قلبی که باید دوست می داشتی

 احمد بورقاني - سالهاي نمايندگي مردم تهران در مجلس - عكس از اعتماد قلب بي وفاي " احمد" بورقاني كه حتي اگر دوستش نداشتي هم ، عاشقان تو را دوست داشت ، از تپيدن باز ايستاد و احمد هم آسماني شد ، مثل سيد علي سنجري – همچون حميد عبداللهي - مشايخي – بحيرايي – ملك مرزبان – شغفي و... كه سالها با هم پشت يك ميز كار كرديم . احمد را با آن روح بلند و قلبي بسيار مهربان در دهه 1360 و در اوج جنگ تحميلي يافتم و قسمت اين بود كه بعد در خبرگزاري جمهوري اسلامي و بعدها درروزنامه با هم همكار باشيم . همه ي اين سالها او را مردي بزرگ با افكاري بزرگتر و در عين حال قلبي بشدت صاف و بي ريا ديدم كه هرگز ابا نداشت ازاينكه بگويد با چه سختي ها و مشقت هايي زندگي كرده و تحصيل نموده  است . احمد از جمله معدود آدم هايي بود كه هميشه فكر مي كردم بد وقتي به دنيا آمده است . احمد به  سالها و شايد هم به دهه ها جلوتر از خودش تعلق داشت و اگر امكان و فرصتي براي او فراهم مي شد ، يقينا با افكار رفيع و سازنده اش بيشتر مي توانست منشا خدمت  به   كشور ، انقلاب  و ملتي   باشد كه شهادت مي دهم احمد قلبش قبل و بيشتر از همه ، براي آنها   مي تپيد .

  احمد را هميشه باور خواهم داشت با آن قطرات اشكي كه آخرين روز وداع با همكارانش در خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) برگونه هايش نشست و وقتي از او پرسيدم : احمد گريه مي كني كه از دست ما راحت مي شوي ؟ و او پاسخ گفت : هميشه دلم برايتان تنگ خواهد شد. و احمد دل تنگ دوستانش بود حتي روزهايي كه نايب رييس مجلس بود و هر فرصتي به دست مي آورد به ديدن دوستان در ايرنا مي آمد بدون تشريفات و تعارف –  همراه با صدها بوسه برروي دوستان - آخرين باري كه احمد را ديدم چند روز پيش بود و من از پشت  پنجره دانشگاه بارش برف را تماشا مي كردم و او را ديدم كه چون    دانه اي  برف خرامان از مقابلم گذشت و فرصت نبود كه براي سلام و عليكي پايين بيايم . احمد هم رفت . آسماني شد .  و سرانجام قلبي ايستاد كه همه را دوست داشت حتي آنهايي را كه در دسته بندي ها ، احمد را خودي تلقي نمي كردند.

 اين ضايعه بزرگ را به همه ي كساني كه احمد را دوست داشتند و از او چون من ، قبل از هر چيز به عنوان يك "معلم " آموخته بودند ، تسليت مي گويم و خود را در اين سوگ بزرگ شريك همسرش و فرزندانش و همه ي آنهايي مي دانم كه احمد را دوست داشتند و او بيشتر !

 

 

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 9:50 | متن كامل   | 

به بهانه دهم بهمن سالروز ترور گاندی - مردی که خشونت را نفی کرد تا هند به استقلال برسد

زشت ترين، لاغرترين، و ناتوان ترين مرد آسيا را مجسم کنيد که، با چهره و گوشتي گاندي - بزرگ مردي كه با نفي خشونت هند را به استقلال رساندمفرغ رنگ، موي خاکستري بسيار کوتاه، گونه هاي استخواني برجسته، چشمان ريز ميشي رنگ مهرآميز، دهاني گشاد و تقريباً عاري از دندان، گوشهاي دراز، بيني بزرگ، دست و پاي لاغر، فوطه به ميان بسته، در برابر يک قاضي انگليسي در هند ايستاده است، و به اتهام تبليغ «عدم همکاري» ميان هموطنانش محاکمه مي شود. يا او را اين طور مجسم کنيد که روي فرش کوچکي در اطاقي خالي در سيتياگرهه اشرم، يعني مدرسه ي حقيقت جويان، در احمد نشسته است: به رسم جوکيان، چهارزانو نشسته؛ کف پاها متمايل به بالا؛ دستها با چرخه ي ريسندگي مشغول؛ در چهره اش عزم قبول مسئوليت نمايان؛ ذهنش فعال و آماده براي پاسخ دادن به هر سؤالي که درباره ي آزادي بشود. اين بافنده ي عريان، از سال 1920 تا 1935، هم رهبر معنوي و هم رهبر سياسي 000/000/320 هندي بود. وقتي که در اجتماع ديده مي شد، جمعيت پيرامون او گرد مي آمد تا جامه اش را لمس کند، يا پايش را ببوسد.

نوشته شده توسط رئوف پیشدار  در ساعت 15:56 | متن كامل   |